
خواجوی کرمانی – غزل شماره 209
ماهم از شب سایبان بر آفتاب انداختست
سروم از ریحان تر بر گل نقاب انداختست
بر کنار لاله زار عارضش باد صبا
سنبل سیراب را در پیچ و تاب انداختست
حلقه های جعد چین بر چین مه فرسای را
یک به یک در حلق جانم چون طناب انداختست
تا کند مرغ دلم را چون کبوتر پای بند
بر کنار دانه دام از مشک ناب انداختست
آن دو هندوی سیه کار کمند انداز را
همچو دزدان بسته و بر آفتاب انداختست
من که چون زلفش شدم سر حلقه ی شوریدگان
حلقه وارم بر در آیا از چه باب انداختست
مردم چشم ار ز چشم من بیفتد دور نیست
چون به خونریزی سپر بر روی آب انداختست
ساقی مستان که هوش می پرستان می برد
گوئیا بیهوش دارو در شراب انداختست
در رهش خواجو به آب دیده و خون جگر
دل چو دریا کرده و خر در خلاب انداختست