
خواجوی کرمانی – غزل شماره 225
هیچ رویی نیست کز چرخ سیه رو زرد نیست
کار هیچ آزاده ای زین آسیا بر گرد نیست
در جهان مردی نمی بینم که از دردی جداست
یک طربناکست بر گردون و آن هم مرد نیست
گر نه بوی دوستان آرد نسیم بوستان
باد پندارش که آخر گنج بادآورد نیست
سرد باشد هر که او بی مهر رویی دم زند
چون دم مهر از دل گرمست از آن رو سرد نیست
درد دل را گفتم از وصلش دوا سازم ولیک
دردمندان محبت را دوا جز درد نیست
بی فروغ طلعتش گو مه ز مشرق برمیا
کامشبم پروای آن تنها رو شبگرد نیست
چون غبار هستی ام بنشست گفتم روشنست
کز من خاکی کنون بر هیچ خاطر گرد نیست
کی گمان بردم که هر چند از جهان خون می خورم
در جهان کس نیست کو خون منش درخورد نیست
تا نپنداری که خواجو با رخ زردست و بس
هیچ رویی نیست کز چرخ سیه رو زرد نیست



