
خواجوی کرمانی – غزل شماره 228
وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیدست
آنک دزدیده در آن دیده ی خونخوار تو دیدست
چون کشد وسمه کمان دو کمان خانه ی ابروت
گرچه پیوسته کمان بر مه و خورشید کشیدست
جفت این طاق زمرد شد از آن روی چو گیسو
طاق فیروزه ی ابروی تو پیوسته خمیدست
سر زلفت ببریدند و به بالات خوش افتاد
یا رب آن شعر سیه بر قد خوبت که بریدست
آن خط سبز که از شمع رخت دود برآورد
دود آهیست که در آتش روی تو رسیدست
ای خوش آن صید که وقتی به کمند تو در افتاد
خرّم آن مرغ که روزی به هوای تو پریدست
باد را بر سر کوی تو مجال است و مرا نیست
خنک آن باد که بر خاک سر کوت وزیدست
رقمی چند به سرخی که روان در قلم آمد
اشک شنگرفی چشم است که بر نامه چکیدست
خواجو از شوق رخت بس که کند سیل فشانی
همه پیرامنش از خون جگر لاله دمیدست



