
خواجوی کرمانی – غزل شماره 313
چه بادست اینکه می آید که بوی یار ما دارد
صبا در جیب گویی نافه ی مشک ختا دارد
به طرف بوستان هر کس به یاد چشم میگونش
مدام ار می نمینوشد قدح بر کف چرا دارد
چو یار آشنا از ما چنان بیگانه می گردد
شود جانان خویش آنکس که جانی آشنا دارد
از آن دلبستگی دارد دل ما با سر زلفش
که هر تاری ز گیسویش رگی با جان ما دارد
من از عالم به جز کویش ندارم منزلی دیگر
ولی روشن نمی دانم که او منزل کجا دارد
برآنم کابر گرینده از این پس پیش اشک من
حدیث چشم سیل افشان نراند گر حیا دارد
مرا در مجلس خوبان سماع انس کی باشد
که چون سروی به رقص آید مرا از رقص وا دارد
اگر برگ گلت باشد نوا از بینوایی زن
که از بلبل عجب دارم اگر برگ و نوا دارد
وگر مرغ سلیمان را به جای خود نمی بینم
به جای خود بود گر باز آهنگ سبا دارد
اگر چون من بسی داری به دلسوزی و غمخواری
بدین بیچاره رحم آور که در عالم تو را دارد
ز خواجو کز جهان جز تو ندارد هیچ مطلوبی
اگر دوری روا داری خدا آخر روا دارد



