دل به دست غم سودای تو دادیم و شدیم - ادبستان شعر پارسی % %

دل به دست غم سودای تو دادیم و شدیم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 714

دل به دست غم سودای تو دادیم و شدیم

چشمه ی خون از چشم گشادیم و شدیم

پشت بر دنیی و دین کرده و جان در سر دل

روی در بادیه ی عشق نهادیم و شدیم

تو نشسته به می و مطرب و ما مست و خراب

مدّتی بر سر کوی تو ستادیم و شدیم

چون دل خسته ی ما رفت به باد از پی دل

همره قافله ی باد فتادیم و شدیم

همچو خواجو نگرفته ز دهانت کامی

بوسه برخاک سر کوی تو دادیم و شدیم

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤