
خواجوی کرمانی – غزل شماره 259
آن فتنه چو برخیزد صد فتنه برانگیزد
وان لحظه که بنشیند بس شور به پا خیزد
از خاک سر کویش خالی نشود جانم
گر خون من مسکین با خاک برآمیزد
ای ساقی آتش روی آن آب چو آتش ده
باشد که دلم آبی بر آتش غم ریزد
با صوفی صافی گو در درد مغان آویز
کان دل که بود صافی از دُرد نپرهیزد
گر چشم تو جان خواهد در حال برافشانم
کانکش نظری باشد با چشم تو نستیزد
از خاک من خاکی هر خار که بر روید
چون بر گذرت بیند در دامنت آویزد
از بندگی ات خواجو آزاد کجا گردد
کآزاده کسی باشد کز بند تو نگریزد



