
خواجوی کرمانی – غزل شماره 275
بر سر کوی تو اندیشه ی جان نتوان کرد
پیش لعلت صفت زاده ی کان نتوان کرد
مهر رخسار تو در دل نتوان داشت نهان
که به گل چشمه ی خورشید نهان نتوان کرد
از میانت سر مویی ز کمر پرسیدم
گفت کان نکته ی باریک عیان نتوان کرد
با تو صد سال زبان قلم ار شرح دهد
شمه ای از غم عشق تو بیان نتوان کرد
نوشداروی من از لعل تو می فرمایند
به شکر گرچه دوای خفقان نتوان کرد
ناوک غمزه ات از جوشن جانم بگذشت
در صف معرکه اندیشه ی جان نتوان کرد
گر به تیغم بزنی از تو ننالم که ز دوست
زخم شمشیر توان خورد و فغان نتوان کرد
راستی گر چه به بالای تو می ماند سرو
نسبت قد تو با سرو روان نتوان کرد
خواجو از دور زمان آنچه تو را پیش آید
جز به دوران زمان فکرت آن نتوان کرد



