
خواجوی کرمانی – غزل شماره 426
گهی که شرح فراقت کنم بدیده سواد
شود سیاهی چشمم روان به جای مداد
کجا قرار توانم گرفت در غربت
که گشته ام به هوای تو در وطن معتاد
هر آن کسی که کند عزم کعبه ی مقصود
گر از طریق ارادت رود رسد به مراد
در آن زمان که وجودم شود عظام رمیم
ز خاک من شنوی بوی بوستان وداد
مریز خون من خسته دل به تیغ جفا
مکن نظر به جگرخستگان به عین عناد
به هر چه امر کنی آمری و من مأمور
به هر چه حکم کنی حاکمی و من منقاد
کسی که سر کشد از طاعتت مسلمان نیست
که بغض و حب تو عین ضلالت است و رشاد
بسا که وصف عقیق تو مردم چشمم
به خون لعل کند بر بیاض دیده سواد
مخوان به راه رشاد ای فقیه و وعظ مگوی
مرا که پیر خرابات می کند ارشاد
من و شراب و کباب و نوای نغمه ی چنگ
تو و صیام و قیام و صلاح و زهد و سداد
چو سوز سینه برد با خود از جهان خواجو
ز خاک او نتوان یافتن برون ز رماد