بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 109 از 136 - ادبستان شعر پارسی

خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 335 خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسد بنفشه نسخه ی آن نوبهار بنویسد نسیم باد صبا شرح آن خط ریحان به مشک بر ورق لاله زار بنویسد بسا رساله که در باب اشک ما دریا بدیده بر گهر آبدار بنویسد به روزگار تواند اسیر قید فراق که شمه ای … ادامه

خسرو انجم بگه بام برآمد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 334 خسرو انجم بگه بام برآمد یا مه خلّخ به لب بام برآمد صبح جمالش بدمید از شب گیسو یا شه روم از طرف شام برآمد سرو گل اندام سمن عارض ما را سبزه به گرد رخ گلفام برآمد مجلسیان سحری را شب دوشین کام دل از جام غم انجام … ادامه

خدنگ غمزه ی جادو چو در کمان آرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 333 خدنگ غمزه ی جادو چو در کمان آرد هزار عاشق دلخسته را به جان آرد در آن دقیقه ی باریک عقل خیره شود دلم حدیث میانش چو در میان آرد حلاوت سخنش کام جان کند شیرین عبارتی ز لبش هر که در بیان آرد از آن دو نرگس مخمور … ادامه

خدا را از سر زاری بگویید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 332 خدا را از سر زاری بگویید که آخر ترک بیزاری بگویید چو زور و زر ندارم حال زارم به مسکین حالی و زاری بگویید غریبی از غریبان دور مانده اگر باشد بدین خواری بگویید وگر بازارئی غمخواره دیدید بدین زاری و غمخواری بگویید چو عیّاران دو عالم برفشانید وگر … ادامه

حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 331 حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند بنای شوق ز ما استوار خواهد ماند کنون که کشتی ما در میان موج افتاد سرشک دیده ز ما بر کنار خواهد ماند اساس عهد مودّت که در ازل رفته ست میان ما و شما پایدار خواهد ماند ز چهره هیچ نماند … ادامه

حدیث شمع از پروانه پرسید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 330 حدیث شمع از پروانه پرسید نشان گنج از ویرانه پرسید فروغ طلعت از آیینه جویید پریشانی زلف از شانه پرسید اگر آگه نه اید از صورت خویش برون آیید و از بیگانه پرسید مپرسید از لگن سوز دل شمع وگر پرسید از پروانه پرسید محبت دام و محبوب است … ادامه

حدیث جان به جز جانان نداند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 329 حدیث جان به جز جانان نداند که جز جانان کسی در جان نداند مرا با درد خود بگذار و بگذر که کس درد مرا درمان نداند روا باشد که دور از حضرت شاه بمیرد بنده و سلطان نداند اگر بلبل برون آید ز بستان ز سرمستی ره بستان ندارد … ادامه

حدیث آرزومندی جوابی هم نمی ارزد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 328 حدیث آرزومندی جوابی هم نمی ارزد خمار آلوده ای آخر شرابی هم نمی ارزد خرابی همچو من کو مست در ویرانه ها گردد اگر گنجی نمی ارزد خرابی هم نمی ارزد سزد چون دعد اگر هر دم برآرم بی رباب افغان که این مجلس که من دارم ربابی هم … ادامه

چون مرا دیده بر آن آتش رخسار افتد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 327 چون مرا دیده بر آن آتش رخسار افتد آتشم بر دل پر خون جگرخوار افتد مکن انکار من ای خواجه گرم کار افتاد زانک معذور بود هر که در این کار افتد بر من خسته مزن تیر ملامت بسیار که درین منزل ازین واقعه بسیار افتد گر چو فرهاد … ادامه

چون طوطی خط تو پر بر شکر اندازد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 326 چون طوطی خط تو پر بر شکر اندازد مرغ دل من آتش در بال و پر اندازد صوفی ز می لعلت گر نوش کند جامی تسبیح بر افشاند سجّاده براندازد چون تیر زند چشمت سیّاره هدف گردد چون تیغ کشد مهرت گردون سپر اندازد چون غمزه ی خونخوارت بر … ادامه

چون طرّه ی عنبر شکنش در شکن افتد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 325 چون طرّه ی عنبر شکنش در شکن افتد از سنبل تر سلسله بر نسترن افتد دانی که عرق بر رخ خوبش به چه ماند چون ژاله که بر برگ گل یاسمن افتد کام دل شوریده ز لعل تو برآرم گر چین سر زلف تو در دست من افتد چون … ادامه

چون صبا نکهت آن زلف پریشان آرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 324 چون صبا نکهت آن زلف پریشان آرد دل پر درد مرا مژده ی درمان آرد جان به شکرانه کنم پیشکش خدمت او هر نسیمی که مرا مژده ی جانان آرد چه تفاوت کند از نکهت انفاس نسیم بلبل دلشده را بوی گلستان آرد زلف چوگان صفت ار حلقه کند … ادامه