
خواجوی کرمانی – غزل شماره 328
حدیث آرزومندی جوابی هم نمی ارزد
خمار آلوده ای آخر شرابی هم نمی ارزد
خرابی همچو من کو مست در ویرانه ها گردد
اگر گنجی نمی ارزد خرابی هم نمی ارزد
سزد چون دعد اگر هر دم برآرم بی رباب افغان
که این مجلس که من دارم ربابی هم نمی ارزد
گدایی کو کند دائم دعای دولت سلطان
گر انعامی نمی شاید ثوابی هم نمی ارزد
بدین توسن کجا یارم که با او همعنان باشم
که این مرکب که من دارم رکابی هم نمی ارزد
بگو ای پیک مشتاقان بدان حضرت که مهجوری
سلامی گر نمی شاید جوابی هم نمی ارزد
چه باشد گر غریبی را به مکتوبی کنی خرّم
به غربت مانده ای آخر خطایی هم نمی ارزد
بیا بر چشم من بنشین اگر سرچشمه ای خواهی
سر آبی چنین آخر سرابی هم نمی ارزد
تو در خواب خوش نوشین و من در حسرت خوابی
دریغ این چشم بیدارم که خوابی هم نمی ارزد
بدین مخمور دردی نوش از آن می شربتی در ده
دل محرور بیماری لعابی هم نمی ارزد
تو آب زندگی داری و خواجو تشنه جان داده
دریغا جان مستسقی به آبی هم نمی ارزد



