بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 108 از 136 - ادبستان شعر پارسی

دل مجروح مرا آگهی از جان دادند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 349 دل مجروح مرا آگهی از جان دادند جان غمگین مرا مژده ی جانان دادند پیش خسرو سخن شکّر شیرین گفتند به زلیخا خبر از یوسف کنعان دادند آدم غمزده را بوی بهشت آوردند مرغ را باز بشارت ز گلستان دادند خبر چشمه ی حیوان به سکندر بردند مژده ی … ادامه

دل به دست یار و غم در دل بماند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 348 دل به دست یار و غم در دل بماند خارم اندر پای و پا در گل بماند ما فرو رفتیم در دریای عشق وانک عاقل بود بر ساحل بماند ساربان آهسته رو کاصحاب را چشم حسرت در پی محمل بماند کی تواند زد قدم بر کاروان ناتوانی کاندرین منزل … ادامه

درد محبت درمان ندارد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 345 درد محبت درمان ندارد راه مودّت پایان ندارد از جان شیریت ممکن بود صبر اما ز جانان امکان ندارد آن را که در جان عشقی نباشد دل بر کن از وی کو جان ندارد ذوق فقیران خاقان نیابد عیش گدایان سلطان ندارد ای دل ز دلبر پنهان چه داری … ادامه

درد غم عشق را طبیب نباشد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 344 درد غم عشق را طبیب نباشد مکتب عشّاق را ادیب نباشد کشور تحقیق را امیر نخیزد خطبه ی توحید را خطیب نباشد با نفحات نسیم باد بهاران در دم صبح احتیاج طیب نباشد در گذر از عمر آنک پیش محبّان عمر گرامی به جز حبیب نباشد ای که مرا … ادامه

در راه قربت ما رَهبان چه کار دارد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 343 در راه قربت ما رَهبان چه کار دارد در خلوت مسیحا رُهبان چه کار دارد در داستان نیاید اسرار عشقبازان کانجا که قاف عشق است دستان چه کار دارد با حکمت الهی بگذر ز حکم یونان با بحر لامکانی عمان چه کار دارد در ملک بی نیازی کون و … ادامه

در پای تو هر کس که سرانداز نیاید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 342 در پای تو هر کس که سرانداز نیاید چون هندوی زلف تو سرافراز نیاید گر سر نکشد ز آتش دل شمع جگر سوز ماننده زر در دهن گاز نیاید گفتم بگریزم ز کمند تو ولیکن مرغی که سوی دام رود باز نیاید جان کی برم از آهوی صیاد تو … ادامه

در آن مجلس که جام عشق نوشند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 341 در آن مجلس که جام عشق نوشند کجا پند خردمندان نیوشند خداوندان دانش نیک دانند که مدهوشان خداوندان هوشند خوشا وقتی که مستان جام نوشین به یاد چشمه ی نوش تو نوشند مکن قصد من مسکین که خوبان چنین در خون مسکینان نکوشند برون از زلف و رخسارت ندیدم … ادامه

دامن گل نبرد هر که ز خار اندیشد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 340 دامن گل نبرد هر که ز خار اندیشد مهره حاصل نکند هر که ز مار اندیشد دُر نیارد به کف آن کس که ز دریا ترسد نخورد باده هر آنکو ز خمار اندیشد هر که را نقش نگارنده مصوّر گردد نقش دیوار بود گر ز نگار اندیشد تو چه … ادامه

خیمه ی نوروز بر صحرا زدند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 339 (1) خیمه ی نوروز بر صحرا زدند چار طاق لعل بر خضرا زدند لاله را بنگر که گویی عرشیان کرسی از یاقوت بر مینا زدند کارداران بهار از زرد گل آل زر بر رقعه ی خارا زدند از حرم طارم نشینان چمن خرگه گلریز بر صحرا زدند گوشه های … ادامه

خورشید را ز مشک زره پوش کرده اند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 338 خورشید را ز مشک زره پوش کرده اند وانگه بهانه زلف و بنا گوش کرده اند از پر دلی دو هندوی کافر نژادشان با آفتاب دست در آغوش کرده اند در تاب رفته اند و برآشفته کز چه روی تشبیه ما به سنبل مه پوش کرده اند کردند ترک … ادامه

خورشید را به سایه ی شب در نشانده اند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 337 خورشید را به سایه ی شب در نشانده اند شب را به پاسبانی اختر نشانده اند چیپور را ممالک فغفور داده اند مهراج را به مسند خان بر نشانده اند تا خود چه دیده اند که چیپال هند را ترکان به پادشاهی خاور نشانده اند همچون مگس به تنگ … ادامه

خنک آن باد که بر خاک خراسان گذرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 336 خنک آن باد که بر خاک خراسان گذرد خاصه بر گلشن آن سرو خرامان گذرد واجب آن است که از حال گدا یاد کند هر که بر طرف سراپرده ی سلطان گذرد بلبل دلشده را مژده رساند ز بهار باد شبگیر چو بر صحن گلستان گذرد که رساند ز … ادامه