بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 107 از 136 - ادبستان شعر پارسی

دوش چون موکب سلطان خیالش برسید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 359 دوش چون موکب سلطان خیالش برسید اشکم از دیده روان تا سر راهش بدوید خواستم تا بنویسم سخنی از دل ریش قلمم را ز سر تیغ زبان خون بچکید نشنیدیم که نشنید ملامت فرهاد تا حدیث از لب جان پرور شیرین بشنید دلم ابروی تو را می طلبد پیوسته … ادامه

دوش چون در شکن طرّه ی شب چین دادند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 358 دوش چون در شکن طرّه ی شب چین دادند مژده ی آمدن آن صنم چین دادند بیدلان را سخنی از رخ دلبر گفتند بلبلان را خبری از گل نسرین دادند به اسیران بلا ملک امان فرمودند به فقیران گدا گنج سلاطین دادند عطر مجنون همه از سنبل لیلی سودند … ادامه

دلم که حلقه ی گیسوی یار می گیرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 357 دلم که حلقه ی گیسوی یار می گیرد درون حلقه نشستست و مار می گیرد به هر کجا که روم آب دیده می بینم که دامن من شوریده کار می گیرد نگار تا ز من خسته دل کنار گرفت ز خون دیده کنارم نگار می گیرد غلام آن بت … ادامه

دلم دیده از دوستان برنگیرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 356 دلم دیده از دوستان برنگیرد که بلبل دل از بوستان برنگیرد زمن سایه ای ماند از مهر رویش گر آن مه ز خور سایبان برنگیرد به بازار او نقد دل چون فرستم که قلب است و کس رایگان برنگیرد دلم چون کشد مهد سلطان عشقش که یک ذرّه هفت … ادامه

دلم بی وصل جانان جان نخواهد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 355 دلم بی وصل جانان جان نخواهد که عاشق جان بی جانان نخواهد دل دیوانگان عاقل نگردد سر شوریدگان سامان نخواهد روان جز لعل جان افزا نجوید خضر جز چشمه ی حیوان نخواهد طبیب عاشقان درمان نسازد مریض عاشقی درمان نخواهد اگر صد روضه بر آدم کنی عرض برون از … ادامه

دلم از دست بشد تا به سر او چه رسد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 354 دلم از دست بشد تا به سر او چه رسد وین جگر سوخته را از گذر او چه رسد از برم رفت و من بیدل و دین بر سر راه مترصّد که پیامم ز بر او چه رسد شد به چین سر زلف تو و این عین خطاست تا … ادامه

دلا سود عالم زیانی نیرزد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 353 دلا سود عالم زیانی نیرزد همای سپهر استخوانی نیرزد برین خوان پیروزه این قرص زرّین برِ اهل معنی به نانی نیرزد چو فانیست گلدسته ی باغ گیتی به نوباوه ی بوستانی نیرزد چراغی کزو شمع مجلس فروزد بدرد دل دودمانی نیرزد زبان درکش از کار عالم که عالم به … ادامه

دل من زحمت جان برنتابد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 352 دل من زحمت جان برنتابد که در ملکی دو سلطان برنتابد گرش همچون سگان کو برانند عنان از کوی جانان برنتابد کجا در خلوت وصلش بُود بار کسی کو بار هجران برنتابد سری کز سرّ عشقش نیست خالی یقین می دان که سامان برنتابد نگارا تکیه بر حسن و … ادامه

دل من جان ز غم عشق تو آسان نبرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 351 دل من جان ز غم عشق تو آسان نبرد وین عجبتر که اگر جان ببرد جان نبرد گر ازین درد بمیرم چه دوا شاید کرد کانک رنج تو کشد راه به درمان نبرد شب دیجور جدایی دل سودایی من بی خیال سر زلف تو به پایان نبرد هر که … ادامه

دست گیرید و به دستم می گلفام دهید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 347 دست گیرید و به دستم می گلفام دهید باده ی پخته بدین سوخته ی خام دهید چون من از جام می و میکده بدنام شدم قدحی می به من می کش بدنام دهید تا به دوشم ز خرابات به میخانه برند سوی رندان در میکده پیغام دهید گرچه ره … ادامه

درد من دلخسته به درمان که رساند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 346 درد من دلخسته به درمان که رساند کار من بیچاره به سامان که رساند از ذره حدیثی بر خورشید که گوید وز مصر نسیمی سوی کنعان که رساند دل را نظری از رخ دلدار که بخشد جان را شکری از لب جانان که رساند از مور پیامی به سلیمان … ادامه

دل من باز هوای سر کویی دارد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 350 دل من باز هوای سر کویی دارد میل خاطر دگر امروز به سویی دارد هیچ دارید خبر کان دل سرگشته ی من مدتی شد که وطن بر سر کویی دارد بگسست از من و در سلسله مویی پیوست که دل خلق جهان در خم مویی دارد ای که از … ادامه