دوش چون موکب سلطان خیالش برسید
خواجوی کرمانی – غزل شماره 359 دوش چون موکب سلطان خیالش برسید اشکم از دیده روان تا سر راهش بدوید خواستم تا بنویسم سخنی از دل ریش قلمم را ز سر تیغ زبان خون بچکید نشنیدیم که نشنید ملامت فرهاد تا حدیث از لب جان پرور شیرین بشنید دلم ابروی تو را می طلبد پیوسته … ادامه



