بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 106 از 136 - ادبستان شعر پارسی

ز شهر یار که آید که حال یار بگوید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 371 ز شهر یار که آید که حال یار بگوید رسد به بنده و رمزی ز شهریار بگوید به عندلیب نسیمی ز گلستان برساند به مرغ زار حدیثی ز مرغزار بگوید هر آنچه گوید از اوصاف دلبران دل رامین ز حسن ویس گل اندام گلعذار بگوید بدان قرار که دلبستگی … ادامه

ز حال بی خبرانت خبر نمی باشد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 370 ز حال بی خبرانت خبر نمی باشد به کوی خسته دلانت گذر نمی باشد ز اشک و چهره سیم و زر شود حاصل ولیک چشم تو بر سیم و زر نمی باشد سری به کلبه ی احزان ما فرود آور گرت ز ناله ی ما درد سر نمی باشد … ادامه

ز چشم مست تو آنها که آگهی دارند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 369 ز چشم مست تو آنها که آگهی دارند مدام معتکف آستان خمّارند از آن به خاک درت مست می سپارم جان که هم به کوی تو مستم به خاک بسپارند چرا به هیچ شمارند می پرستان را که ملک روی زمین را به هیچ نشمارند هر آن غریب که … ادامه

ز جام عشق تو عقلم خراب می گردد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 368 ز جام عشق تو عقلم خراب می گردد ز تاب مهر تو جانم کباب می گردد مرا دلیست که دائم به یاد لعل لبت به گرد ساقی و جام شراب می گردد هلاک خود به دعا خواستم ولی چه کنم که دیر دعوت من مستجاب می گردد دل است … ادامه

روی نکو بی وجود ناز نباشد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 367 روی نکو بی وجود ناز نباشد ناز چه ارزد اگر نیاز نباشد راه حجاز ار امید وصل توان داشت بر قدم رهروان دراز نباشد مست می عشق را نماز مفرمای کانک نمیرد برو نماز نباشد مطرب دستانسرای مجلس او را سوز بود گر چه هیچ ساز نباشد حیف بود … ادامه

رنج ما بردیم و گنج ارباب دولت برده‌اند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 366 رنج ما بردیم و گنج ارباب دولت برده‌اند خار ما خوردیم و ایشان گل به دست آورده‌اند گر حرامی در رسد با ما چه خواهد کرد از آنک رخت ما پیش از نزول ما به منزل برده‌اند می‌پرستان محبت را ز غم اندیشه نیست از برای آنکه آب زندگانی … ادامه

راستی را در سپاهان خوش بود آواز رود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 365 راستی را در سپاهان خوش بود آواز رود در میان باغ کاران یا کنار زنده رود باده در ساغر فکن ساقی که من رفتم به باد رود را بر ساز کن مطرب که دل دادم به رود جام لعل و جامه ی نیلی سیه رویی بود خیز و خم … ادامه

دیگران را عیش و شادی گرچه در صحرا بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 364 دیگران را عیش و شادی گرچه در صحرا بود عیش ما هر جا که یار آنجا بود آنجا بود هر دلی کز مهر آن مه روی دارد ذره ای در گداز آید چو موم ار فی المثل خارا بود سنبلت زآن رو به بالا سر فرود آورده است تا … ادامه

دیشب همه شب منزل من کوی مغان بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 363   دیشب همه شب منزل من کوی مغان بود وز ناله ی من مرغ صراحی به فغان بود همچون قدحم تا سحر از آتش سودا خون جگر از دیده ی گرینده روان بود با طلعت آن نادره ی دور زمانم مشنو که غم از حادثه ی دور زمان بود … ادامه

دوشم وطن به جز در دیر مغان نبود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 362 دوشم وطن به جز در دیر مغان نبود قوت روان من ز شراب مغانه بود بود از خروش مرغ صراحی سماع من وز سوز سینه هر نفسم جز فغان نبود دل را که بود بی خبر از جام سرمدی جز لعل جانفزای بتان کام جان نبود طاوس جلوه ساز … ادامه

دوشم به شمع روی چو ماهت نیاز بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 361 دوشم به شمع روی چو ماهت نیاز بود جانم چو شمع از آتش دل در گذار بود در انتظار صید تذرو وصال تو چشمم ز شام تا بگه صبح باز بود از من مپرس حال شب دیرپای هجر از بهر آنک قصّه ی آن شب دراز بود من در … ادامه

دوش کز طوفان اشکم آب دریا رفته بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 360 دوش کز طوفان اشکم آب دریا رفته بود از گرستن دیده نتوانست یک ساعت غنود مردم چشم مرا خون دل از سر می گذشت گرچه کار دیده از خونابه ی دل می گشود آه آتش بار من هر دم برآوردی چو باد از نهاد نه رواق چرخ دود اندود … ادامه