
خواجوی کرمانی – غزل شماره 316
چو خط سبز تو بر آفتاب بنویسند
به دود دل سبق مشک ناب بنویسند
بسا که باده پرستان چشم ما هر دم
برات می به عقیق مذاب بنویسند
حدیث لعل روان پرور تو میخواران
بدیده بر لب جام شراب بنویسند
معیّن است که طوفان دگر پدید آید
چو نام دیده ی ما بر سحاب بنویسند
سیاهی ار نبود مردمان دریایی
حدیث موج سرشکم به آب بنویسند
سواد شعر من و وصف آب دیده نجوم
شبان تیره به مشک و گلاب بنویسند
محررّان فلک شرح آه دلسوزم
نه یک رساله که بر هفت باب بنویسند
چو روزنامه ی روی تو در قلم گیرند
محقق است که بر آفتاب بنویسند
خطی که مردم چشمم سواد کرد چو آب
مگر به خون دل او را جواب بنویسند
برات من چه بود گر بر آن لب شیرین
به مشک سوده ز بهر ثواب بنویسند
سزد که بر رخ خواجو قلم زنان سرشک
دعای خسرو عالیجناب بنویسند



