
خواجوی کرمانی – غزل شماره 315
چو ترک مهوشم از خواب مست برخیزد
خروش و ناله ز اهل نشست برخیزد
خیال باده ی صافی ز سر برون کردن
کجا ز دست من می پرست برخیزد
چنین که شمع سر افشاند و از قدم ننشست
گمان مبر که کسی را ز دست برخیزد
گهی که شست گشاید هزار نعره ی زه
نگار صف شکنم را ز شست برخیزد
معیّن است که آن ماه پیکر از سر مهر
کنون که عهد مودت شکست برخیزد
شبی دراز بسا ناله ی دل مجروح
کز آن دو زلف دلاویز پست برخیزد
کسی که خاک شود در لحد پس از صد سال
به بوی آن سر زلف چو شست برخیزد
ز رشک آنک تو با هر که هست بنشینی
روان من ز سر هر چه هست برخیزد
چو چشم مست تو خواجو به حشر یاد کند
ز خوابگاه عدم نیمه مست برخیزد