بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 52 از 78 - ادبستان شعر پارسی

چو مطربان سحر آهنگ زیر و بام کنند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 318 چو مطربان سحر آهنگ زیر و بام کنند معاشران صبوحی هوای جام کنند به یک کرشمه مکافات شیخ و شاب دهند به نیم جرعه مراعات خاص و عام کنند مرا به حلقه ی رندان درآورید مگر به یک دو جام دگر کار من تمام کنند خوشا به وقت سحر … ادامه

چو شام شد به شبستان شتاب باید کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 317 چو شام شد به شبستان شتاب باید کرد ز ماه نو طلب آفتاب باید کرد لباس ازرق صوفی که عین زرّاقیست به خون چشم صراحی خضاب باید کرد لب پیاله و رخسار مردم دیده ز عکس باده چو یاقوت ناب باید کرد مفرّح جگر خسته و دوای خمار ز … ادامه

چو خط سبز تو بر آفتاب بنویسند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 316 چو خط سبز تو بر آفتاب بنویسند به دود دل سبق مشک ناب بنویسند بسا که باده پرستان چشم ما هر دم برات می به عقیق مذاب بنویسند حدیث لعل روان پرور تو میخواران بدیده بر لب جام شراب بنویسند معیّن است که طوفان دگر پدید آید چو نام … ادامه

چو ترک مهوشم از خواب مست برخیزد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 315 چو ترک مهوشم از خواب مست برخیزد خروش و ناله ز اهل نشست برخیزد خیال باده ی صافی ز سر برون کردن کجا ز دست من می پرست برخیزد چنین که شمع سر افشاند و از قدم ننشست گمان مبر که کسی را ز دست برخیزد گهی که شست … ادامه

چه کسانند که در قصد دل ریش کسانند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 314 چه کسانند که در قصد دل ریش کسانند با من خسته برآنند که از پیش برانند می کشند از پی خویشم که به زاری بکشندم که مرا تا نکشند از غم خویشم نرهانند صبر تلخ است و طبیبان ز شکرخنده ی شیرین همچو فرهاد به جز شربت زهرم نچشانند … ادامه

چه بادست اینکه می آید که بوی یار ما دارد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 313 چه بادست اینکه می آید که بوی یار ما دارد صبا در جیب گویی نافه ی مشک ختا دارد به طرف بوستان هر کس به یاد چشم میگونش مدام ار می نمینوشد قدح بر کف چرا دارد چو یار آشنا از ما چنان بیگانه می گردد شود جانان خویش … ادامه

چنانک صید دل آن چشم آهوانه کند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 312 چنانک صید دل آن چشم آهوانه کند پلنگ صید فکن قصد آهوان کند چو تیر غمزه ی خونریز در کمان آرد دل شکسته ی صاحبدلان نشانه کند سپاه زنگ چو از چین به نیمروز کشد شکنج زلف و بناگوش را بهانه کند هزار دل ز سر شانه اش فرو … ادامه

چشمت دل پر ز تاب خواهد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 311 چشمت دل پر ز تاب خواهد مست است از آن کباب خواهد کام دل من به جز لبت نیست سرمست شراب ناب خواهد از من همه رنگ زرد خواهی آخر که زر از خراب خواهد چشم توام اشک جوید از چشم مخمور مدام آب خواهد شد گریه و ناله … ادامه

جز ناله کسی مونس و دمساز نیاید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 310 جز ناله کسی مونس و دمساز نیاید جز سایه کسی همره و همراز نیاید ای خواجه برو باد مپیمای که بلبل در فصل بهاران ز چمن باز نیاید گفتم که ز من سر مکش ای سرو روان، گفت تا سر نکشد سرو سرافراز نیاید هر دل که به دستش … ادامه

جان وطن بر در جانان چه کند گر نکند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 309 جان وطن بر در جانان چه کند گر نکند تن خاکی طلب جان چه کند گر نکند هر گدایی که مقیم در سلطان گردد روز و شب خدمت دربان چه کند گر نکند بی نوایی که بر او لشکریان جور کنند روی در حضرت سلطان چه کند گر نکند … ادامه

جان توجه به روی مه وش کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 308 جان توجه به روی مه وش کرد دل تمسّک به زلف دلکش کرد مهر رویش که آب آتش برد خاک بر دست آب و آتش کرد آنک کارم چو طرّه بر هم زد همچو زلفم چرا مشوش کرد ابرویش تا چه شد که پیوسته برمه و مشتری کمانکش کرد … ادامه

جان برافشان اگرت صحبت جانان باید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 307 جان برافشان اگرت صحبت جانان باید خون دل نوش اگرت آرزوی جان باید برو و مملکت کفر مسخر گردان گر تو را تختگه عالم ایمان باید در پی خضر شو و روی متاب از ظلمات اگرت شربتی از چشمه ی حیوان باید هر که را دست دهد وصل پری … ادامه