بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 53 از 78 - ادبستان شعر پارسی

جادویی چون نرگس مستت به بیماری که دید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 306 جادویی چون نرگس مستت به بیماری که دید هندویی چون طره ی پستت به طرّاری که دید در سواد شام تاری مشک تاتاری که یافت بر بیاض صبح صادق خطّ زنگاری که دید مردم آزاری و هر دم عزم بیزاری کنی بیگناهی مردم آزاری و بیزاری که دید چون … ادامه

تویی که لعل تو دست از عقیق کانی برد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 305 تویی که لعل تو دست از عقیق کانی برد فراقت از دل من لذّت جوانی برد ز چین زلف تو باد صبا به هر طرفی نسیم مشک تتاری به ارمغانی برد چه نیکبخت سیاهست خال هندویت که نیک پی به لب آب زندگانی برد بسا که جان به لب … ادامه

تنم تنها نمی خواهد که در کاشانه بنشیند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 304 تنم تنها نمی خواهد که در کاشانه بنشیند دلم را دل نمی آید که بی جانانه بنشیند ز دست بنده کی خیزد که با سلطان درآمیزد که کس با شمع نتوان که بی پروانه بنشیند دلی کز خرمن شادی نشد یک دانه اش حاصل چنین در دام غم تا … ادامه

تشنه ی غنچه ی سیراب تو را آب چه سود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 303 تشنه ی غنچه ی سیراب تو را آب چه سود مرده ی نرگس پر خواب تو را خواب چه سود جان شیرین چو به تلخی به لب آرد فرهاد گر چشانندش از آن پس شکر ناب چه سود چون تویی نور دل دیده ی صاحب نظران شمع بی روی … ادامه

ترکم از غمزه چو ناوک به کمان درفکند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 302 ترکم از غمزه چو ناوک به کمان درفکند ای بسا فتنه که هر دم به جهان درفکند کمر ار نکته ای از وصف میانش گویم خویشتن را به فضولی به میان درفکند گر در آن صورت زیبا نگرد صورتگر قلم از حیرت رویش ز بنان درفکند تا چرا نرگس … ادامه

تُرک من گویی که بازش خاطر نخجیر بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 301 تُرک من گویی که بازش خاطر نخجیر بود کابرویش چاچی کمان و نوک مژگان تیر بود گه ز چین زلف او صد شور در چین می فتاد گه ز چشم جادوش صد فتنه در کشمیر بود دوش تُرکی تیغ زن را مست می دیدم به خواب چون بدیدم چشم … ادامه

تُرک من تَرک من گرفت و خطا کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 300 تُرک من تَرک من گرفت و خطا کرد جامه ی صبر من برفت و قبا کرد همچو زلف سیاه سرکش هندو بر سر آتشم فکند و رها کرد صبح رویش بدید و سوره ی والشمس از سر صدق در دمید و دعا کرد خط زنگار گون آن بت چین … ادامه

ترک تیرانداز من کز پیش لشکر می رود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 299 ترک تیرانداز من کز پیش لشکر می رود دلبربا می آیدم در چشم و دلبر می رود بامدادان کان مه از خرگاه می آید برون زآتش رخسارش آب چشمه ی خور می رود من به تلخی جان شیرین می دهم فرهاد وار وز لب شیرین جانان آب شکر می … ادامه

تاجداری کند آن کس که ز سر درگذرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 298 تاجداری کند آن کس که ز سر درگذرد ره به منزل برد آن کو ز سفر درگذرد کوه سنگین دل اگر قلزم چشمم بیند موج طوفان سرشکش ز کمر درگذرد نکند ترک شکرخنده ی شیرین خسرو لیک پیش لب شیرین ز شکر درگذرد دیده دریادلی از خون دلم می … ادامه

تا درد نیابند دوا را نشناسند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 297 تا درد نیابند دوا را نشناسند تا رنج نبینند شفا را نشناسند آنها که چو ما ماهی این بحر نگردند شک نیست که ماهیّت ما را نشناسند با عشق و هوا برگ و نوا راست نیاید خاموش که عشّاق نوا را نشناسند منصور بقا از گذر دار فنا یافت … ادامه

تا چین آن دو زلف سمن سا پدید شد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 296 تا چین آن دو زلف سمن سا پدید شد در چین هزار حلقه ی سودا پدید شد دیشب نگار مهوش خورشید روی من بگشود برقع از رخ و غوغا پدید شد زلفت چو مار خم زد و عقرب طلوع کرد روی چو مه نمود و ثریا پدید شد اشکم … ادامه

تا تو را برگ ما نخواهد بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 295 تا تو را برگ ما نخواهد بود کار ما را نوا نخواهد بود از دهانت چنین که می بینم کام جانم روا نخواهد بود چین زلف تو را اگر به مثل مشک خوانم خطا نخواهد بود سر پیوند آرزومندان خواهدت بود یا نخواهد بود می صافی بده که صوفی … ادامه