بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 54 از 78 - ادبستان شعر پارسی

تا برآید نفس از عشق دمی باید زد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 294 تا برآید نفس از عشق دمی باید زد بر سر کوی محبت قدمی باید زد چهره بر خاک در سیمبری باید سود بوسه بر صحن سرای صنمی باید زد هر دم از کعبه ی قربت خبری باید جست خیمه بر طرف حریم حرمی باید زد هر شب از دفتر … ادامه

پیغام بلبلان به گلستان که می برد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 293 پیغام بلبلان به گلستان که می برد و احوال درد من سوی درمان که می برد یعقوب را ز مصر که می آورد پیام یا زو خبر به یوسف کنعان که می برد ما را خیال دوست به فریاد می رسد ورنی شب فراق به پایان که می برد … ادامه

پیداست که از دود دم ما چه برآید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 292 پیداست که از دود دم ما چه برآید یا خود ز وجود و عدم ما چه برآید ای صبح جهانتاب دمی همدم ما باش وانگاه ببین تا ز دم ما چه برآید نقد دل ما را چه زنی طعنه که قلب است بی ضرب قبول از درم ما چه … ادامه

پشت بر یار کمان ابروی ما نتوان کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 291 پشت بر یار کمان ابروی ما نتوان کرد خویشتن را هدف تیر بلا نتوان کرد کشته ی تیغ ملامت به رضا نتوان شد حذر از ضربت شمشیر قضا نتوان کرد گرچه از ما به خطا روی بپیچید و برفت ترک آن ترک ختائی به خطا نتوان کرد قامتش را … ادامه

پری رخان که به رخ رشک لعبت چینند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 290 پری رخان که به رخ رشک لعبت چینند چه آگه از من شوریده حال مسکینند اگرچه زان لب شیرین جواب تلخ دهند ولی بگاه شکرخنده جان شیرینند به خویشتن نتوان دید حسن و منظر دوست علی الخصوص کسانی که خویشتن بینند کنون ز شکّر شیرین چه بر خورد فرهاد … ادامه

پای کوبان در سراندازی چو سربازی کنند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 289 پای کوبان در سراندازی چو سربازی کنند پای در نه تا سرافرازان سرافرازی کنند ناوک اندازان چشم ترکتازت از چه روی بر کمان سازان ابرویت کمین بازی کنند در هوای گلشن روی تو هر شب تا به روز عاشقان با بلبل خوش خوان هم آوازی کنند موکب سلطان عشقت … ادامه

بیا که بی سر زلفت مرا به سر نشود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 288 بیا که بی سر زلفت مرا به سر نشود خیالت از سر پر شور من به در نشود اگر بدیده موری فرو روم صد بار معیّن است که آن مور را خبر نشود چو چرخم از سر کویت درین دیار افکند گمان مبر که خروشم به چرخ برنشود ز … ادامه

بی لاله رخان روی به صحرا نتوان کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 287 بی لاله رخان روی به صحرا نتوان کرد بی سرو قدان میل تماشا نتوان کرد کام دلم آن پسته دهان است ولیکن زان پسته دهان هیچ تمنا نتوان کرد گفتم مرو از دیده ی موج افکن ما گفت پیوسته وطن بر لب دریا نتوان کرد چون لاله دل از … ادامه

بی گلبن وصلت به گلستان نتوان بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 286 بی گلبن وصلت به گلستان نتوان بود بی شمع جمالت به شبستان نتوان بود ای یار عزیز ار نبود طلعت یوسف با مملکت مصر به زندان نتوان بود در ظلمت اگر صحبت خضرت ندهد دست موقوف لب چشمه ی حیوان نتوان بود دریاب که سیلاب سرشکم بشد از سر … ادامه

بی رخ حور به جنت نفسی نتوان بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 285 بی رخ حور به جنت نفسی نتوان بود بر سر آتش سوزنده بسی نتوان بود من نه آنم که بود با دگری پیوندم زانک هر لحظه گرفتار کسی نتوان بود با توام گر چه به گیسوی تو دستم نرسد با تو هر چند که بی دسترسی نتوان بود یک … ادامه

بهار دهر به باد خزان نمی ارزد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 284 بهار دهر به باد خزان نمی ارزد چراغ عمر به باد وزان نمی ارزد برو چو سرو خرامان شو از روان آزاد که این حدیقه به آب روان نمی ارزد شقایق چمن بوستانسرای امل به خار و خاشه ی این خاکدان نمی ارزد خلاص ده ز تن تیره روح … ادامه

به مهر روی تو در آفتاب نتوان دید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 283 به مهر روی تو در آفتاب نتوان دید به بوی زلف تو در مشک ناب نتوان دید دو چشم مست تو دیشب به خواب می دیدم ولی چه سود که آن جز به خواب نتوان دید اگرچه آب رخت عین آتش است ولیک فروغ آتش رویت در آب نتوان … ادامه