بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 55 از 78 - ادبستان شعر پارسی

به سالی کی چنان ماهی برآید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 282 به سالی کی چنان ماهی برآید وگر آید ز خرگاهی برآید چو رخسارش ز چین جعد شبگون کجا از تیره شب ماهی برآید اگر آیینه ی چین است رویش بگیرد زنگ اگر آهی برآید بسا خرمن که در یک دم بسوزد از آن آتش که ناگاهی برآید همه شب … ادامه

به دشمنان گله از دوستان نشاید کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 281 به دشمنان گله از دوستان نشاید کرد به مهرگان صفت بوستان نشاید کرد به ترک آن مه نامهربان نباید گفت کنار از آن بت لاغر میان نشاید کرد مگر به موسم گل باغبان نمی داند که منع بلبل شیرین زبان نشاید کرد بخواه دل که من خسته دل روان … ادامه

به خشم رفته ی ما گر به صلح باز آید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 280 به خشم رفته ی ما گر به صلح باز آید سعادت ابدی از درم فراز آید حکایت شب هجر و حدیث طره ی دوست اگر سواد کنم قصه ای دراز آید چو یاد قامت دلجوی او کند شمشاد رود به طرف لب جوی و در نماز آید برآید از … ادامه

به آب گل رخ آن گلعذار می شویند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 279 به آب گل رخ آن گلعذار می شویند و یا به قطره ی شبنم بهار می شویند به کوی مغبچگان جامه های صوفی را به جامهای می خوشگوار می شویند هنوز نازده منصور تخت بر سردار به خون دیده ی او پای دار می شویند خوش آن صبوح که … ادامه

بنگر ای شمع که پروانه دگر باز آمد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 278 بنگر ای شمع که پروانه دگر باز آمد از پی دل بشد و سوخته پر باز آمد گرچه سر تا قدم از آتش غم سوخته بود رفت و صد باره از آن سوخته تر باز آمد هر که بیند من بی برگ و نوا را گوید یا رب این … ادامه

بنشین تا نفسی آتش ما بنشیند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 277 بنشین تا نفسی آتش ما بنشیند ورنه دود دل ما بی تو کجا بنشیند گر کسی گفت که چون قد تو سروی برخاست این خیالیست که در خاطر ما بنشیند چون تو برخیزی و از ناز خرامان گردی سرو بر طرف گلستان ز حیا بنشیند هیچکس با تو زمانی … ادامه

بلبل دلشده از گل به چه رو باز آید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 276 بلبل دلشده از گل به چه رو باز آید که دلش هر نفس از شوق به پرواز آید آنک بگذشت و مرا در غم هجران بگذاشت باز ناید و گر آید ز سر ناز آید همدمی کو که بر او عرضه کنم قصّه ی شوق هم دل خسته مگر … ادامه

بر سر کوی تو اندیشه ی جان نتوان کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 275 بر سر کوی تو اندیشه ی جان نتوان کرد پیش لعلت صفت زاده ی کان نتوان کرد مهر رخسار تو در دل نتوان داشت نهان که به گل چشمه ی خورشید نهان نتوان کرد از میانت سر مویی ز کمر پرسیدم گفت کان نکته ی باریک عیان نتوان کرد … ادامه

باش تا روی تو خورشید جهانتاب شود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 274 باش تا روی تو خورشید جهانتاب شود به شکرخنده عقیقت شکر ناب شود باش تا شمع جمال تو به هنگام صبوح مجلس افروز سراپرده ی اصحاب شود باش تا آهوی شیر افکن روبه بازت همچو بخت من دلسوخته در خواب شود باش تا آب حیاتی که خضر تشنه ی … ادامه

باز عزم شراب خواهم کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 273 باز عزم شراب خواهم کرد ساز چنگ و رباب خواهم کرد آتش دل چو آب کارم برد چاره ی کار آب خواهم کرد جامه در پیش پیر باده فروش رهن جام شراب خواهم کرد از برای معاشران صبوح دل پر خون کباب خواهم کرد با بتان اتّصال خواهم جست … ادامه

با درد دُرد نوشان درمان چه کار دارد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 272 با درد دُرد نوشان درمان چه کار دارد با ناله ی خموشان الحان چه کار دارد در شهر بی نشانان سلطان چه حکم داند در ملک بی زبانان فرمان چه کار دارد دریا کشان غم را از موج خون مترسان با اهل نوح مرسل طوفان چه کار دارد از … ادامه

این دلبران که پرده به رخ در کشیده اند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 271 این دلبران که پرده به رخ در کشیده اند هر یک به غمزه پرده ی خلقی دریده اند از شیر و سلسبیل مگر در جوار قدس اندر کنار رحمت حق پروریده اند یا طوطیان روضه ی خلدند گوئیا کز آشیان عالم علوی پریده اند از کلک نقشبند ازل بر … ادامه