بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 51 از 78 - ادبستان شعر پارسی

حدیث شمع از پروانه پرسید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 330 حدیث شمع از پروانه پرسید نشان گنج از ویرانه پرسید فروغ طلعت از آیینه جویید پریشانی زلف از شانه پرسید اگر آگه نه اید از صورت خویش برون آیید و از بیگانه پرسید مپرسید از لگن سوز دل شمع وگر پرسید از پروانه پرسید محبت دام و محبوب است … ادامه

حدیث جان به جز جانان نداند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 329 حدیث جان به جز جانان نداند که جز جانان کسی در جان نداند مرا با درد خود بگذار و بگذر که کس درد مرا درمان نداند روا باشد که دور از حضرت شاه بمیرد بنده و سلطان نداند اگر بلبل برون آید ز بستان ز سرمستی ره بستان ندارد … ادامه

حدیث آرزومندی جوابی هم نمی ارزد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 328 حدیث آرزومندی جوابی هم نمی ارزد خمار آلوده ای آخر شرابی هم نمی ارزد خرابی همچو من کو مست در ویرانه ها گردد اگر گنجی نمی ارزد خرابی هم نمی ارزد سزد چون دعد اگر هر دم برآرم بی رباب افغان که این مجلس که من دارم ربابی هم … ادامه

چون مرا دیده بر آن آتش رخسار افتد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 327 چون مرا دیده بر آن آتش رخسار افتد آتشم بر دل پر خون جگرخوار افتد مکن انکار من ای خواجه گرم کار افتاد زانک معذور بود هر که در این کار افتد بر من خسته مزن تیر ملامت بسیار که درین منزل ازین واقعه بسیار افتد گر چو فرهاد … ادامه

چون طوطی خط تو پر بر شکر اندازد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 326 چون طوطی خط تو پر بر شکر اندازد مرغ دل من آتش در بال و پر اندازد صوفی ز می لعلت گر نوش کند جامی تسبیح بر افشاند سجّاده براندازد چون تیر زند چشمت سیّاره هدف گردد چون تیغ کشد مهرت گردون سپر اندازد چون غمزه ی خونخوارت بر … ادامه

چون طرّه ی عنبر شکنش در شکن افتد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 325 چون طرّه ی عنبر شکنش در شکن افتد از سنبل تر سلسله بر نسترن افتد دانی که عرق بر رخ خوبش به چه ماند چون ژاله که بر برگ گل یاسمن افتد کام دل شوریده ز لعل تو برآرم گر چین سر زلف تو در دست من افتد چون … ادامه

چون صبا نکهت آن زلف پریشان آرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 324 چون صبا نکهت آن زلف پریشان آرد دل پر درد مرا مژده ی درمان آرد جان به شکرانه کنم پیشکش خدمت او هر نسیمی که مرا مژده ی جانان آرد چه تفاوت کند از نکهت انفاس نسیم بلبل دلشده را بوی گلستان آرد زلف چوگان صفت ار حلقه کند … ادامه

چون سایبان آفتاب از مشک تاتاری کند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 323 چون سایبان آفتاب از مشک تاتاری کند روز من بد روز را همچون شب تاری کند از خستگان دل می برد لیکن نمی دارد نگه سهل است دل بردن ولی باید که دلداری کند زینسان که من دنیا و دین در کار عشقش کرده ام یاری بود کو هر … ادامه

چون خطّ تو گرد رخ گلرنگ بگیرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 322 چون خطّ تو گرد رخ گلرنگ بگیرد سر حدّ ختن خیل شه زنگ بگیرد مگذار که رخسار تو کآیینه ی حسن است از آه جگر سوختگان زنگ بگیرد بی نرگس مخمور تو در مجلس مستان هر دم دلم از باده ی چون زنگ بگیرد آهنگ شب از دیده ی … ادامه

چون ترک من سپاه حبش بر ختن زند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 321 چون ترک من سپاه حبش بر ختن زند از مشک سوده سلسله بر نسترن زند کار دلم چون طرّه ی مشکین مشک بیز بر هم زند چو سنبل تر بر سمن زند گر بگذرد به چین سر زلف او صبا هر لحظه دم ز نافه ی مشک ختن زند … ادامه

چون برقع شبرنگ ز عارض بگشاید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 320 چون برقع شبرنگ ز عارض بگشاید از تیره شبم صبح درخشان بنماید از بس دل سرگشته که بربود در آفاق امروز دلی نیست که دیگر برباید زین بیش مپای ای مه بی مهر کزین بیش پیداست که عمر من دلخسته چه پاید گر کام تو این است که جانم … ادامه

چو مطربان سحر چنگ در رباب زنند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 319 چو مطربان سحر چنگ در رباب زنند صبوحیان نفس از آتش مذاب زنند به تاب سینه چراغ فلک برافروزند ز آب دیده نمک بر دل کباب زنند چو آفتاب ز جیب افق برآرد سر ز ماه یکشبه آتش در آفتاب زنند شکنج سنبل طاووس بیکران گیرند هزار قهقهه چون … ادامه