بایگانی‌های غزلیات خواجو - صفحه 50 از 78 - ادبستان شعر پارسی

در پای تو هر کس که سرانداز نیاید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 342 در پای تو هر کس که سرانداز نیاید چون هندوی زلف تو سرافراز نیاید گر سر نکشد ز آتش دل شمع جگر سوز ماننده زر در دهن گاز نیاید گفتم بگریزم ز کمند تو ولیکن مرغی که سوی دام رود باز نیاید جان کی برم از آهوی صیاد تو … ادامه

در آن مجلس که جام عشق نوشند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 341 در آن مجلس که جام عشق نوشند کجا پند خردمندان نیوشند خداوندان دانش نیک دانند که مدهوشان خداوندان هوشند خوشا وقتی که مستان جام نوشین به یاد چشمه ی نوش تو نوشند مکن قصد من مسکین که خوبان چنین در خون مسکینان نکوشند برون از زلف و رخسارت ندیدم … ادامه

دامن گل نبرد هر که ز خار اندیشد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 340 دامن گل نبرد هر که ز خار اندیشد مهره حاصل نکند هر که ز مار اندیشد دُر نیارد به کف آن کس که ز دریا ترسد نخورد باده هر آنکو ز خمار اندیشد هر که را نقش نگارنده مصوّر گردد نقش دیوار بود گر ز نگار اندیشد تو چه … ادامه

خیمه ی نوروز بر صحرا زدند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 339 (1) خیمه ی نوروز بر صحرا زدند چار طاق لعل بر خضرا زدند لاله را بنگر که گویی عرشیان کرسی از یاقوت بر مینا زدند کارداران بهار از زرد گل آل زر بر رقعه ی خارا زدند از حرم طارم نشینان چمن خرگه گلریز بر صحرا زدند گوشه های … ادامه

خورشید را ز مشک زره پوش کرده اند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 338 خورشید را ز مشک زره پوش کرده اند وانگه بهانه زلف و بنا گوش کرده اند از پر دلی دو هندوی کافر نژادشان با آفتاب دست در آغوش کرده اند در تاب رفته اند و برآشفته کز چه روی تشبیه ما به سنبل مه پوش کرده اند کردند ترک … ادامه

خورشید را به سایه ی شب در نشانده اند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 337 خورشید را به سایه ی شب در نشانده اند شب را به پاسبانی اختر نشانده اند چیپور را ممالک فغفور داده اند مهراج را به مسند خان بر نشانده اند تا خود چه دیده اند که چیپال هند را ترکان به پادشاهی خاور نشانده اند همچون مگس به تنگ … ادامه

خنک آن باد که بر خاک خراسان گذرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 336 خنک آن باد که بر خاک خراسان گذرد خاصه بر گلشن آن سرو خرامان گذرد واجب آن است که از حال گدا یاد کند هر که بر طرف سراپرده ی سلطان گذرد بلبل دلشده را مژده رساند ز بهار باد شبگیر چو بر صحن گلستان گذرد که رساند ز … ادامه

خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 335 خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسد بنفشه نسخه ی آن نوبهار بنویسد نسیم باد صبا شرح آن خط ریحان به مشک بر ورق لاله زار بنویسد بسا رساله که در باب اشک ما دریا بدیده بر گهر آبدار بنویسد به روزگار تواند اسیر قید فراق که شمه ای … ادامه

خسرو انجم بگه بام برآمد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 334 خسرو انجم بگه بام برآمد یا مه خلّخ به لب بام برآمد صبح جمالش بدمید از شب گیسو یا شه روم از طرف شام برآمد سرو گل اندام سمن عارض ما را سبزه به گرد رخ گلفام برآمد مجلسیان سحری را شب دوشین کام دل از جام غم انجام … ادامه

خدنگ غمزه ی جادو چو در کمان آرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 333 خدنگ غمزه ی جادو چو در کمان آرد هزار عاشق دلخسته را به جان آرد در آن دقیقه ی باریک عقل خیره شود دلم حدیث میانش چو در میان آرد حلاوت سخنش کام جان کند شیرین عبارتی ز لبش هر که در بیان آرد از آن دو نرگس مخمور … ادامه

خدا را از سر زاری بگویید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 332 خدا را از سر زاری بگویید که آخر ترک بیزاری بگویید چو زور و زر ندارم حال زارم به مسکین حالی و زاری بگویید غریبی از غریبان دور مانده اگر باشد بدین خواری بگویید وگر بازارئی غمخواره دیدید بدین زاری و غمخواری بگویید چو عیّاران دو عالم برفشانید وگر … ادامه

حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 331 حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند بنای شوق ز ما استوار خواهد ماند کنون که کشتی ما در میان موج افتاد سرشک دیده ز ما بر کنار خواهد ماند اساس عهد مودّت که در ازل رفته ست میان ما و شما پایدار خواهد ماند ز چهره هیچ نماند … ادامه