
سعدی-غزل شماره 579
آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذری
یا کبر منعت میکند کز دوستان یاد آوری
هرگز نبود اندر ختن بر صورتی چندین فتن
هرگز نباشد در چمن سروی بدین خوش منظری
صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببین
یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری
ز ابروی زنگارین کمان گر پرده برداری عیان
تا قوس باشد در جهان دیگر نبیند مشتری
بالای سرو بوستان رویی ندارد دلستان
خورشید با رویی چنان مویی ندارد عنبری
تا نقش میبندد فلک کس را نبودهست این نمک
ماهی ندانم یا ملک فرزند آدم یا پری
تا دل به مهرت دادهام در بحر فکر افتادهام
چون در نماز استادهام گویی به محرابم دری
دیگر نمیدانم طریق از دست رفتم چون غریق
آنک دهانت چون عقیق از بس که خونم میخوری
گر رفته باشم زین جهان بازآیدم رفته روان
گر همچنین دامن کشان بالای خاکم بگذری
از نعلش آتش میجهد نعلم در آتش مینهد
گر دیگری جان میدهد سعدی تو جان میپروری
هر کس که دعوی میکند کاو با تو انسی میکند
در عهد موسی میکند آواز گاو سامری
معنی بیتهای شعر
آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذری / یا کبر منعت میکند کز دوستان یاد آوری
هنگامی که از کنار ما میگذری، دستکم نگاهی به ما بینداز؛ مگر غرور و تکبرت مانع میشود که از دوستانت یادی کنی؟
هرگز نبود اندر ختن بر صورتی چندین فتن / هرگز نباشد در چمن سروی بدین خوش منظری
در سرزمین ختن، هیچ چهرهای با این همه دلربایی و افسونگری وجود نداشته است و در چمن نیز هرگز سرو قامتی به این زیبایی دیده نمیشود.
صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببین / یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری
ای نقاش چیرهدست چین، چهرهی او را ببین؛ اگر میتوانی صورتی مانند آن بیافرین، وگرنه از نقاشی کردن دست بردار.
ز ابروی زنگارین کمان گر پرده برداری عیان / تا قوس باشد در جهان دیگر نبیند مشتری
اگر از ابروی کمانی و تیرهرنگ او پرده برداشته و آن را آشکار کنی، تا زمانی که در جهان کمانی وجود دارد، هیچکس کمانی مانند آن نخواهد دید.
بالای سرو بوستان رویی ندارد دلستان / خورشید با رویی چنان مویی ندارد عنبری
هیچ سرو باغی قامتی به زیبایی قامت او و هیچ دلربایی چهرهای مانند چهرهی او ندارد؛ خورشید نیز چنین رویی و چنین گیسوی خوشبویی ندارد.
تا نقش میبندد فلک کس را نبودهست این نمک / ماهی ندانم یا ملک فرزند آدم یا پری
از زمانی که آسمان و جهان نقش بسته است، هیچکس چنین ملاحت و دلرباییای نداشته است؛ نمیدانم او ماهی است یا فرشته، انسان است یا پری.
تا دل به مهرت دادهام در بحر فکر افتادهام / چون در نماز استادهام گویی به محرابم دری
از وقتی دل به عشق تو سپردهام، در دریای اندیشه و حیرت فرو رفتهام؛ چنان گرفتار توام که وقتی برای نماز میایستم، گویی در محراب نیز جز درِ خانهی تو نمیبینم.
دیگر نمیدانم طریق از دست رفتم چون غریق / آنک دهانت چون عقیق از بس که خونم میخوری
دیگر راه خود را نمیدانم و مانند غریقی از خویشتن بیخبر و درماندهام؛ ای آنکه دهانت چون عقیق سرخ است، زیرا از بس خون دل مرا میخوری سرخ شدهای.
گر رفته باشم زین جهان بازآیدم رفته روان / گر همچنین دامن کشان بالای خاکم بگذری
اگر از این جهان رفته و مرده باشم، روح از دسترفتهام بازخواهد گشت، اگر همچنان با ناز و بیاعتنا از بالای خاک قبرم بگذری.
از نعلش آتش میجهد نعلم در آتش مینهد / گر دیگری جان میدهد سعدی تو جان میپروری
از نعل اسب او آتش میجهد و عشق او مرا در آتش میسوزاند؛ اگر دیگران در راه عشق جان میدهند، تو ای سعدی، با عشق خود جان میپروری.
هر کس که دعوی میکند کاو با تو انسی میکند / در عهد موسی میکند آواز گاو سامری
هرکس ادعا کند که با تو مأنوس و همدم است، دروغ میگوید؛ مانند سامری در زمان موسی است که با ساختن گوساله، آواز آن را درمیآورد.



