
سعدی-غزل شماره 645
زنده بی دوست خفته در وطنی
مثل مردهایست در کفنی
عیش را بی تو عیش نتوان گفت
چه بود بی وجود روح تنی
تا صبا میرود به بستانها
چون تو سروی نیافت در چمنی
و آفتابی خلاف امکان است
که برآید ز جیب پیرهنی
وآن شکن برشکن قبائل زلف
که بلاییست زیر هر شکنی
بر سر کوی عشق بازاریست
که نیارد هزار جان ثمنی
جای آن است اگر ببخشایی
که نبینی فقیرتر ز منی
هفت کشور نمیکنند امروز
بی مقالات سعدی انجمنی
از دو بیرون نه یا دلت سنگیست
یا به گوشت نمیرسد سخنی
معنی بیتهای شعر
زنده بی دوست خفته در وطنی
مثل مردهایست در کفنی
کسی که بدون دوست و یار زندگی میکند و در وطن خویش آرمیده است، مانند مردهای است که در کفن خوابیده باشد.
عیش را بی تو عیش نتوان گفت
چه بود بی وجود روح تنی
زندگی بدون تو لذت و خوشی واقعی ندارد؛ همانگونه که جسم بدون روح، ارزشی ندارد.
تا صبا میرود به بستانها
چون تو سروی نیافت در چمنی
نسیم صبحگاهی هرچه در باغها و چمنزارها میگردد، سروی مانند تو نمییابد.
و آفتابی خلاف امکان است
که برآید ز جیب پیرهنی
طلوع خورشیدی از گریبان پیراهن، امری ناممکن و برخلاف طبیعت است؛ همانقدر که دیدن روی درخشان تو از گریبان شگفتانگیز است.
وآن شکن برشکن قبائل زلف
که بلاییست زیر هر شکنی
آن پیچوتابها و دستههای گوناگون زلف تو، زیر هر پیچوخم خود فتنه و بلایی برای عاشقان پنهان کرده است.
بر سر کوی عشق بازاریست
که نیارد هزار جان ثمنی
در گذرگاه عشق بازاری برپاست که حتی هزار جان نیز بهای اندکی برای آن به شمار میآید و ارزش خرید آن را ندارد.
جای آن است اگر ببخشایی
که نبینی فقیرتر ز منی
اگر به من بخشش و لطف کنی، شایسته و بهجاست؛ زیرا هیچکس را فقیرتر و نیازمندتر از من نخواهی یافت.
هفت کشور نمیکنند امروز
بی مقالات سعدی انجمنی
امروز در سراسر جهان، هیچ انجمنی بدون سخنان و اشعار سعدی رونق و اعتبار نمییابد.
از دو بیرون نه یا دلت سنگیست
یا به گوشت نمیرسد سخنی
حال تو از این دو حالت بیرون نیست: یا دلت سخت و سنگدل است، یا سخنان و نالههای من به گوش تو نمیرسد.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل، زندگیِ بیدوست را بیارزش و بیروح میداند و آن را به مردهای در کفن تشبیه میکند. از نگاه شاعر، شادی و لذت زمانی معنا مییابد که حضور یار، همچون روح در کالبد، به زندگی جان ببخشد. او با بهرهگیری از تصویرهای طبیعت، مانند نسیم صبا، باغ و سرو، بیهمتایی و زیبایی معشوق را بیان میکند. در پایان نیز با تصویری خیالانگیز، ظهور خورشید از گریبان را نمادی از زیبایی شگفت و دستنیافتنی محبوب قرار میدهد.
نتیجهگیری
سعدی در این غزل، زندگیِ بیدوست را بیروح و همانند مرگ میداند و شادی و زیبایی جهان را در حضور معشوق مییابد؛ معشوقی یگانه که مانند سرو و خورشید، همتایی ندارد.



