
سعدی-غزل شماره 650
ای سرو حدیقه معانی
جانی و لطیفه جهانی
پیش تو به اتفاق مردن
خوشتر که پس از تو زندگانی
چشمان تو سحر اولین اند
تو فتنه آخرالزمانی
چون اسم تو در میان نباشد
گویی که به جسم در میانی
آن را که تو از سفر بیایی
حاجت نبود به ارمغانی
گر ز آمدنت خبر بیارند
من جان بدهم به مژدگانی
دفع غم دل نمیتوان کرد
الا به امید شادمانی
گر صورت خویشتن ببینی
حیران وجود خود بمانی
گر صلح کنی لطیف باشد
در وقت بهار و مهربانی
سعدی خط سبز دوست دارد
پیرامن خد ارغوانی
این پیر نگر که همچنانش
از یاد نمیرود جوانی
معنی بیتهای شعر
ای سرو حدیقه معانی / جانی و لطیفه جهانی
ای سروِ باغِ معانی، تو جان و مایهی لطافت جهانی.
پیش تو به اتفاق مردن / خوشتر که پس از تو زندگانی
در برابر تو، همه بر این باورند که مردن بهتر از زندگی کردن پس از توست.
چشمان تو سحر اولین اند / تو فتنه آخرالزمانی
چشمان تو نخستین جادوی عالماند و تو فتنه و آشوب بزرگ روزگار پایانی.
چون اسم تو در میان نباشد / گویی که به جسم در میانی
اگر نام تو در میان نباشد، گویی در میان این کالبد و جهان، هیچ حقیقت و جانی وجود ندارد.
آن را که تو از سفر بیایی / حاجت نبود به ارمغانی
برای کسی که تو از سفر نزد او بازگردی، دیگر نیازی به هدیه و سوغات نیست؛ زیرا دیدار تو خود بهترین ارمغان است.
گر ز آمدنت خبر بیارند / من جان بدهم به مژدگانی
اگر خبر آمدن تو را بیاورند، از شادیِ این مژده جان خود را فدا میکنم.
دفع غم دل نمیتوان کرد / الا به امید شادمانی
غم دل را نمیتوان از میان برد، مگر با امید رسیدن به شادی.
گر صورت خویشتن ببینی / حیران وجود خود بمانی
اگر چهرهی خودت را ببینی، از زیبایی وجود خویش شگفتزده و حیران میمانی.
گر صلح کنی لطیف باشد / در وقت بهار و مهربانی
اگر با من آشتی کنی، این آشتی در فصل بهار و هنگام مهربانی، بسیار دلانگیز و لطیف خواهد بود.
سعدی خط سبز دوست دارد / پیرامن خد ارغوانی
سعدی خط سبزِ رویشیافته پیرامون رخسار ارغوانی تو را دوست دارد؛ یعنی سبزیِ خطِ ریش و موی گرداگرد چهرهی سرخ و زیبات را میپسندد.
این پیر نگر که همچنانش / از یاد نمیرود جوانی
به این پیر بنگر که هنوز جوانی و روزگار جوانی را از یاد نبرده است.
تفسیر کلی
شاعر معشوق را همچون سروِ باغ معنا و سرچشمه لطافت جهان میستاید و حضور او را مایه جانبخشی به هستی میداند. در برابر این محبوب، مرگ در راه عشق را از زندگیِ پس از جدایی دلپذیرتر میشمارد. چشمهای او را دارای جادویی آغازین و جلوهاش را فتنهانگیز و جهانآشوب توصیف میکند. در پایان، شاعر تأکید دارد که اگر نام و یاد معشوق در میان نباشد، انسان تنها جسمی بیجان و تهی از معنا خواهد بود.
نتیجهگیری
سعدی در این غزل با ستایش زیبایی و دلربایی معشوق، عشق او را چنان ارزشمند میداند که مرگ در راهش را از زندگی پس از او شیرینتر میشمارد.



