
سعدی-غزل شماره 651
بر آنم گر تو باز آیی که در پایت کنم جانی
و زین کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی
امید از بخت میدارم بقای عمر چندانی
کز ابر لطف باز آید به خاک تشنه بارانی
میان عاشق و معشوق اگر باشد بیابانی
درخت ارغوان روید به جای هر مغیلانی
مگر لیلی نمیداند که بی دیدار میمونش
فراخای جهان تنگ است بر مجنون چو زندانی
دریغا عهد آسانی که مقدارش ندانستم
ندانی قدر وصل الا که درمانی به هجرانی
نه در زلف پریشانت من تنها گرفتارم
که دل در بند او دارد به هر مویی پریشانی
چه فتنهست این که در چشمت به غارت میبرد دلها
تویی در عهد ما گر هست در شیراز فتانی
نشاید خون سعدی را به باطل ریختن حقا
بیا سهل است اگر داری به خط خواجه فرمانی
زمان رفته باز آید ولیکن صبر میباید
که مستخلص نمیگردد بهاری بی زمستانی
معنی بیتهای شعر
بر آنم گر تو باز آیی که در پایت کنم جانی
و زین کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی
اگر بازگردی، تصمیم دارم جانم را فدای قدمت کنم؛ زیرا کمتر از جانفشانی در راه تو شایسته نیست.
امید از بخت میدارم بقای عمر چندانی
کز ابر لطف باز آید به خاک تشنه بارانی
از بخت خود امیدوارم که عمرم آنقدر ادامه یابد تا بار دیگر باران لطف و مهربانی تو بر خاک تشنهٔ وجودم ببارد.
میان عاشق و معشوق اگر باشد بیابانی
درخت ارغوان روید به جای هر مغیلانی
اگر میان عاشق و معشوق بیابانی هم فاصله باشد، از شدت عشق و امید، در آن بیابان به جای خار مغیلان، درخت ارغوان خواهد رویید.
مگر لیلی نمیداند که بی دیدار میمونش
فراخای جهان تنگ است بر مجنون چو زندانی
آیا لیلی نمیداند که بدون دیدار مبارک و فرخندهٔ او، پهنهٔ جهان برای مجنون مانند زندان تنگ و خفهکننده است؟
دریغا عهد آسانی که مقدارش ندانستم
ندانی قدر وصل الا که درمانی به هجرانی
افسوس بر روزگار آسودگی و وصالی که قدر آن را ندانستم؛ زیرا ارزش وصال را نمیدانی مگر آنگاه که گرفتار فراق و دوری شوی.
نه در زلف پریشانت من تنها گرفتارم
که دل در بند او دارد به هر مویی پریشانی
تنها من گرفتار زلف پریشان تو نیستم؛ بلکه دل هر انسان پریشان و بیقرار، به هر تار موی تو وابسته و اسیر است.
چه فتنهست این که در چشمت به غارت میبرد دلها
تویی در عهد ما گر هست در شیراز فتانی
این چه آشوب و افسونگریای است که در چشمان توست و دلها را غارت میکند؟ اگر در روزگار ما در شیراز فتنهانگیزی وجود داشته باشد، بیگمان تویی.
نشاید خون سعدی را به باطل ریختن حقا
بیا سهل است اگر داری به خط خواجه فرمانی
بهراستی سزاوار نیست خون سعدی را به ناحق بریزی و او را نابود کنی. بیا و اگر فرمانی از سوی خواجه داری، کشتن من برایت آسان است.
زمان رفته باز آید ولیکن صبر میباید
که مستخلص نمیگردد بهاری بی زمستانی
روزگار ازدسترفته ممکن است دوباره بازگردد، اما باید شکیبا بود؛ زیرا هیچ بهاری بدون گذشتن از زمستان فرا نمیرسد.
تفسیر کلی
در این غزل، سعدی شوق و فداکاری عاشق را در برابر معشوق بیان میکند و بازگشت او را سبب بخشیدن جان و ارزشی والا به زندگی میداند. شاعر امید خود را به لطف و عنایت معشوق مانند امید خاک تشنه به باران تشبیه میکند. از نگاه او، عشق حتی در سختترین بیابانها نیز میتواند زیبایی و زندگی بیافریند و خار مغیلان را به درخت ارغوان بدل سازد. در پایان، با اشاره به داستان لیلی و مجنون، جهانِ بیدیدار معشوق برای عاشق چنان تنگ و طاقتفرسا تصویر میشود که گویی در زندان گرفتار است.
نتیجهگیری
این غزل بیانگر عشق فداکارانه و امید عاشق به بازگشت معشوق است؛ چنانکه حضور او جهان را آباد و نبودنش را به زندانی تنگ و بیروح تبدیل میکند.



