
سعدی-غزل شماره 435
من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرم
طاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرم
از دست او جان میبرم تا افکنم در پای او
تا تو نپنداری که من از دست او جان میبرم
تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگدل
هر لحظه از بیداد او سر در گریبان میبرم
خواهی به لطفم گو بخوان خواهی به قهرم گو بران
طوعا و کرها بندهام ناچار فرمان میبرم
درمان درد عاشقان صبر است و من دیوانهام
نه درد ساکن میشود نه ره به درمان میبرم
ای ساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کن
تو بار جانان میبری من بار هجران میبرم
ای روزگار عافیت شکرت نکردم لاجرم
دستی که در آغوش بود اکنون به دندان میبرم
گفتم به پایان آورم در عمر خود با او شبی
حالا به عشق روی او روزی به پایان میبرم
سعدی دگربار از وطن عزم سفر کردی چرا
از دست آن ترک خطا یرغو به قاآن میبرم
من خود ندانم وصف او گفتن سزای قدر او
گل آورند از بوستان من گل به بستان میبرم
معنی بیتهای شعر
من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرم / طاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرم
ستم و آزاری را که از دست معشوق میکشم دوست دارم؛ هرچند تاب آن را ندارم، اما با دشواری و ناتوانی آن را تحمل میکنم.
از دست او جان میبرم تا افکنم در پای او / تا تو نپنداری که من از دست او جان میبرم
جانم را از دست او میگیرم تا آن را به پای خودش فدا کنم؛ پس نپندار که از دست او میگریزم یا جان بهدر میبرم، بلکه جانم را برای او فدا میکنم.
تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگدل / هر لحظه از بیداد او سر در گریبان میبرم
تا آن معشوق سنگدل از گریبان خود سر برآورد و آشکار شود، من از ستمهای او پیوسته سر به گریبان فرو میبرم و اندوهگین میشوم.
خواهی به لطفم گو بخوان خواهی به قهرم گو بران / طوعا و کرها بندهام ناچار فرمان میبرم
اگر بخواهی از روی لطف مرا بخوان و اگر بخواهی از روی خشم مرا بران؛ من چه با رضایت و چه با ناخرسندی، بنده و فرمانبردار تو هستم.
درمان درد عاشقان صبر است و من دیوانهام / نه درد ساکن میشود نه ره به درمان میبرم
درمان درد عاشقان شکیبایی است، اما من از شدت عشق بیخویشم؛ بنابراین نه دردم آرام میگیرد و نه میتوانم راه درمان را در پیش بگیرم.
ای ساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کن / تو بار جانان میبری من بار هجران میبرم
ای ساربان، آهسته حرکت کن و حال ناتوانان را رعایت کن؛ تو بار معشوق را حمل میکنی، اما من بار سنگین دوری و فراق او را بر دوش دارم.
ای روزگار عافیت شکرت نکردم لاجرم / دستی که در آغوش بود اکنون به دندان میبرم
ای روزگار آسایش، چون شکر نعمتت را بهجا نیاوردم، سزاوارم که اکنون از حسرت و پشیمانی دست خود را به دندان بگزَم؛ زیرا آنچه زمانی در آغوشم بود از دست دادهام.
گفتم به پایان آورم در عمر خود با او شبی / حالا به عشق روی او روزی به پایان میبرم
میپنداشتم در طول عمرم شبی را با او به پایان خواهم رساند، اما اکنون تنها با عشق و یاد چهرهٔ او روزهایم را سپری میکنم.
سعدی دگربار از وطن عزم سفر کردی چرا / از دست آن ترک خطا یرغو به قاآن میبرم
سعدی، چرا بار دیگر قصد سفر از وطن کردهای؟ از دست آن محبوب ترکنژادِ ختایی، شکایت و دادخواهی خود را نزد خان و فرمانروای بزرگ میبرم.
من خود ندانم وصف او گفتن سزای قدر او / گل آورند از بوستان من گل به بستان میبرم
خود نمیدانم چگونه وصف او را بگویم که شایستهٔ مقام و ارزش او باشد؛ دیگران از بوستان گل میآورند، اما من گلی را که از بوستان دارم به گلستان میبرم.



