من از آن روز که در بند توام آزادم همراه با معنی و تفسیر

من از آن روز که در بند توام آزادم

سعدی-غزل شماره 412

 

من از آن روز که در بند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس

پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

تا خیال قد و بالای تو در فکر من است

گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی

وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم

دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

حاصل آن است که چون طبل تهی پربادم

می‌نماید که جفای فلک از دامن من

دست کوته نکند تا نکند بنیادم

ظاهر آن است که با سابقه حکم ازل

جهد سودی نکند تن به قضا در دادم

ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم

داوری نیست که از وی بستاند دادم

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت

وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم

هیچ شک نیست که فریاد من آنجا برسد

عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم

سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح

نتوان مرد به سختی که من این جا زادم

 

مقدمه و فضای کلی

این غزل سعدی بیانگر paradox عاشقانه‌ای است که در آن اسارت در بند معشوق، عین آزادی و پادشاهی عاشق دانسته می‌شود. شاعر با زبانی سرشار از شور و ارادت، عشق را چنان نیرومند می‌بیند که غم‌های جهان در برابر آن بی‌اثر می‌شوند. فضای شعر، عاشقانه، عارفانه و آکنده از خرسندیِ تسلیم در برابر محبوب است.

معنی بیت‌های نخستین

من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

از روزی که گرفتار عشق تو شده‌ام، در حقیقت آزاد و رها هستم؛ و چون به دست عشق تو اسیرم، خود را پادشاه می‌دانم.

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

از آن‌رو که با دیدن چهره‌ی عزیزت شادمانم، همه‌ی غم‌های جهان در من هیچ تأثیری ندارد.

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

خوشا آن روزی که جانم در راه جست‌وجوی تو از تنم بیرون رود و عزیزان و دوستان برای تهنیت و شادباش گفتن نزد من بیایند.

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس
پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

من که به هیچ‌کس و هیچ جایی دل نبسته و با آن مأنوس نشده‌ام، نزد تو اقامت گزیدم و دل به تو سپردم.

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ
یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

می‌دانی از سعادت وصال تو چه می‌خواهم؟ هیچ چیز؛ زیرا یاد تو چنان مرا فراگرفته است که مصلحت و منفعت خویش را از یاد برده‌ام.

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی
دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

به وفاداری تو سوگند، از روزی که محبوب من شده‌ای، به وفاداری هیچ‌کس دل نبسته‌ام و دل خود را به روی دیگری نگشوده‌ام.

تا خیال قد و بالای تو در فکر من است
گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

تا زمانی که اندیشه‌ی قامت و بالای دل‌آرای تو در ذهن من است، اگر همه‌ی مردم نیز مانند سرو راست‌قامت باشند، من از آنان بی‌نیاز و آزاد هستم.

به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی

با سخن نمی‌توان به‌درستی بیان کرد که تو چه گفتار شیرین و دلنشینی داری.

«

معنی بیت‌های پایانی

وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم / دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

از این شگفت‌تر آن است که تو شیرین هستی و من مانند فرهاد عاشق و بی‌قرارم؛ اما توان و سرمایه‌ای ندارم که خود را همچون خاک در پای تو نثار کنم.

حاصل آن است که چون طبل تهی پربادم / می‌نماید که جفای فلک از دامن من

سرانجام کارم این است که مانند طبل توخالی، تنها پر از باد و ادعا هستم؛ و چنین به نظر می‌رسد که ستم روزگار از سر من دست‌بردار نیست.

دست کوته نکند تا نکند بنیادم / ظاهر آن است که با سابقه حکم ازل

این ستم تا زمانی که بنیاد و هستی مرا نابود نکند، دست از سرم کوتاه نخواهد کرد؛ و از ظاهر امر چنین برمی‌آید که این گرفتاری بر اساس حکم ازلی مقدر شده است.

جهد سودی نکند تن به قضا در دادم / ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم

کوشش و تلاش سودی ندارد، پس خود را به تقدیر سپرده‌ام؛ و اگر ستم روزگار را تحمل نکنم، چاره‌ای دیگر چه دارم؟

داوری نیست که از وی بستاند دادم / دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت

کسی نیست که داد مرا از روزگار بستاند و حقم را بگیرد؛ از ماندن و هم‌نشینی با مردم شیراز نیز به‌کلی دلزده شده‌ام.

وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم / هیچ شک نیست که فریاد من آنجا برسد

اکنون زمان آن رسیده است که از حال من در بغداد پرس‌وجو کنی؛ بی‌تردید فریاد و شکایت من به آنجا خواهد رسید.

عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم / سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح

اگر صاحب دیوان و حاکم دادگستر به فریاد من نرسد، جای شگفتی است. ای سعدی، هرچند وطن‌دوستی سخنی درست و پذیرفته است،

نتوان مرد به سختی که من این جا زادم

اما انسان نمی‌تواند در سرزمینی که در آن زاده شده است، این‌همه سختی و رنج را تحمل کند و همچنان بماند.

واژگان دشوار

  • بند: اسارت، گرفتارى و وابستگى
  • اسیر: گرفتار و دربند
  • اثر: تأثیر
  • بس: بسیار، از شدتِ
  • دیدار: ملاقات، رویارویی
  • خرّم: شاد و فرخنده
  • اندر: در
  • طلب: جست‌وجو و خواستن
  • مبارک‌باد: شادباش و تبریک
  • مقام: جایگاه و منزل
  • خیمه: چادر و سراپرده
  • اُنس: الفت و خوگرفتن
  • رخت بیفکندن: اقامت کردن و ماندگار شدن
  • دل نهادن: دلبسته شدن و علاقه‌مند گشتن
معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤