
سعدی-غزل شماره 387
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
بدار یک نفس ای قائد این زمام جمال
که دیده سیر نمیگردد از نظر به جمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل
پیام ما که رساند مگر نسیم شمال
به تیغ هندی دشمن قتال مینکند
چنان که دوست به شمشیر غمزه قتال
جماعتی که نظر را حرام میگویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحت کنان ما این است
که ترک دوست بگویم تصوریست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به در نرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری
به آب دیده خونین نبشته صورت حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست
که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
به ناله کار میسر نمیشود سعدی
ولیک ناله بیچارگان خوش است بنال
معنی بیتهای شعر
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
کیفرِ آنکه در روز دیدار و وصال شکرگزاری نکردیم، این است که در شب جدایی از اندیشه و خیال یار خوابمان نبرد.
بدار یک نفس ای قائد این زمام جمال
که دیده سیر نمیگردد از نظر به جمال
ای آنکه مهار مرکبِ زیبایی را در دست داری، لحظهای درنگ کن؛ زیرا چشم از دیدن زیبایی تو سیر نمیشود.
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل
پیام ما که رساند مگر نسیم شمال
اکنون چه کسی پیام ما را به گوش آن یار پیمانشکن و سنگدل میرساند؟ مگر نسیم شمال بتواند این پیام را به او برساند.
به تیغ هندی دشمن قتال مینکند
چنان که دوست به شمشیر غمزه قتال
شمشیر هندیِ دشمن، آنگونه که دوست با شمشیر نگاه و ناز خود میکشد، آدمی را نمیکشد.
جماعتی که نظر را حرام میگویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
کسانی که نگاه کردن به نامحرم را حرام میدانند، خود با نگاههای کُشنده و فتنهانگیزشان خون مردم را حلال کردهاند.
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال
اگر آهویی در دام بیفتد، شگفت نیست؛ شگفت آن است که مردی در دام آهویی گرفتار شود.
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
تو که کنار رود فرات هستی، ارزش آب زلال را نمیدانی؛ قدر آب را کسانی میدانند که در بیابان و راه خشک و دور از آباند.
اگر مراد نصیحت کنان ما این است
که ترک دوست بگویم تصوریست محال
اگر مقصود نصیحتکنندگان این است که من از دوست دست بکشم، چنین چیزی هرگز ممکن نیست.
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به در نرود همچنان امید وصال
به خاک پای تو سوگند که تا جان در بدن دارم، امید دیدار تو از سرم بیرون نخواهد رفت.
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری
به آب دیده خونین نبشته صورت حال
چه نیازی است که داستان عشق را بر زبان بیاوری؟ چهره و حال عاشق با اشک خونین، خود گویای همهچیز است.
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست
که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
سخن را طولانی کردیم، اما هنوز هم جای سخن باقی است؛ زیرا یاد کردن از دوست هرگز مایه خستگی و دلزدگی نمیشود.
به ناله کار میسر نمیشود سعدی
ولیک ناله بیچارگان خوش است بنال
ای سعدی، با ناله و زاری کار به انجام نمیرسد؛ اما ناله کردنِ بیچارگان دلنشین است، پس ناله کن.
پیام و مفهوم اصلی
پیام اصلی غزل، بیان حسرت و پشیمانی عاشق از قدر ندانستن روزگار وصال و رنج جانسوز فراق است؛ عاشق در برابر جمال یار چنان شیفته و بیقرار است که چشمش از دیدن او سیر نمیشود و از نسیم شمال میخواهد پیام او را به دلبر سنگیندل برساند. سعدی در پایان با اغراق هنرمندانه نشان میدهد که تیر نگاه و غمزهٔ معشوق از شمشیر دشمن نیز کشندهتر و اثرگذارتر است.



