
سعدی-غزل شماره 663
فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی
فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی
آزاد بندهای که بود در رکاب تو
خرم ولایتی که تو آنجا سفر کنی
دیگر نبات را نخرد مشتری به هیچ
یک بار اگر تبسم همچون شکر کنی
ای آفتاب روشن و ای سایه همای
ما را نگاهی از تو تمام است اگر کنی
من با تو دوستی و وفا کم نمیکنم
چندان که دشمنی و جفا بیشتر کنی
مقدور من سریست که در پایت افکنم
گر زآنکه التفات بدین مختصر کنی
عمریست تا به یاد تو شب روز میکنم
تو خفتهای که گوش به آه سحر کنی
دانی که رویم از همه عالم به روی توست
زنهار اگر تو روی به رویی دگر کنی
گفتی که دیر و زود به حالت نظر کنم
آری کنی چو بر سر خاکم گذر کنی
شرط است سعدیا که به میدان عشق دوست
خود را به پیش تیر ملامت سپر کنی
وز عقل بهترت سپری باید ای حکیم
تا از خدنگ غمزه خوبان حذر کنی
معنی بیتهای شعر
فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی
فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی
خجسته و مبارک است صبحگاهی که تو به آن نظر کنی، و فرخنده است روزی که از جایی بگذری.
آزاد بندهای که بود در رکاب تو
خرم ولایتی که تو آنجا سفر کنی
بندهای که در خدمت و همراه تو باشد، آزاد و سعادتمند است؛ و سرزمینی که تو به آن سفر کنی، شاد و آباد خواهد شد.
دیگر نبات را نخرد مشتری به هیچ
یک بار اگر تبسم همچون شکر کنی
اگر حتی یک بار مانند شکر لبخند بزنی، دیگر کسی شیرینی و نبات را نمیخرد؛ زیرا لبخند تو از هر شیرینیای دلپذیرتر است.
ای آفتاب روشن و ای سایه همای
ما را نگاهی از تو تمام است اگر کنی
ای روشناییبخش جهان و ای مایهٔ سعادت، تنها یک نگاه تو برای ما کافی است.
من با تو دوستی و وفا کم نمیکنم
چندان که دشمنی و جفا بیشتر کنی
من هرگز از دوستی و وفاداری به تو کم نمیکنم، هرچند تو بیشتر دشمنی و بیمهری کنی.
مقدور من سریست که در پایت افکنم
گر زآنکه التفات بدین مختصر کنی
تنها چیزی که از عهدهٔ من برمیآید، این است که سرم را در پای تو نثار کنم؛ اگر به این بندهٔ ناچیز اندکی توجه کنی.
عمریست تا به یاد تو شب روز میکنم
تو خفتهای که گوش به آه سحر کنی
سالهاست که شب و روزم را با یاد تو میگذرانم؛ اما تو چنان آسوده خفتهای که به ناله و آه سحرگاهی من گوش نمیدهی.
دانی که رویم از همه عالم به روی توست
زنهار اگر تو روی به رویی دگر کنی
میدانی که از همهٔ مردم جهان روی گردانده و تنها به تو روی آوردهام؛ پس مبادا تو به شخص دیگری توجه کنی.
گفتی که دیر و زود به حالت نظر کنم
آری کنی چو بر سر خاکم گذر کنی
گفتی که دیر یا زود به حال من توجه خواهی کرد؛ آری، زمانی این کار را میکنی که بر مزار و خاک من بگذری.
شرط است سعدیا که به میدان عشق دوست
خود را به پیش تیر ملامت سپر کنی
ای سعدی، در میدان عشق محبوب باید خود را در برابر تیر سرزنش و ملامت مردم سپر کنی و از ملامت آنان نهراسی.
وز عقل بهترت سپری باید ای حکیم
تا از خدنگ غمزه خوبان حذر کنی
ای خردمند، برای در امان ماندن از تیر نگاه و ناز معشوقان، سپری بهتر از عقل لازم داری؛ زیرا عقل در برابر عشق و غمزهٔ زیبارویان پناه کافی نیست.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل، سعادت و فرخندگی زندگی را در گروِ نظر، حضور و عنایت یار میداند. هر جا که محبوب گام نهد، آن سرزمین خرم و هرکس در رکاب او باشد، آزاد و سعادتمند معرفی میشود. لبخند معشوق چنان شیرین و ارزشمند است که شیرینیِ نبات در برابر آن بیمقدار مینماید. در پایان، شاعر با تشبیه محبوب به آفتاب و سایهٔ همای، تنها یک نگاه او را برای تمام خوشبختی و آرامش خویش کافی میشمارد.
نتیجهگیری
سعدی در این غزل، ارزش و فرخندگی زندگی را در گروِ نگاه، حضور و لبخند یار میداند و عشق او را مایهٔ سعادت، آزادی و شادمانی جهان معرفی میکند.



