من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم همراه با معنی و تفسیر

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم

سعدی-غزل شماره 445

 

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد

که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی

مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت

مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم

گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد

گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان

چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم

من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم

مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم

تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی

همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی

که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

معنی بیت‌های شعر

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم / حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

منِ بی‌ارزش چه کسی هستم که خواهان و خواستار تو باشم؟ افسوس است که تو یار من باشی و من نیز شایستهٔ یاری تو باشم.

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری / که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

مگر آن‌که لطف و عنایت خود را شامل حال من کنی؛ زیرا من شایستگی و توان آن را ندارم که هم‌قدر و هم‌شأن تو باشم.

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم / که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

خود را به تو وابسته نمی‌کنم، زیرا برای خویش نمی‌پسندم که تو گل من باشی و من خار و آزاردهندهٔ تو.

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد / که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز تصور نمی‌کردم که دام عشق تو بر من افکنده شود، زیرا خود را آن‌قدر ارزشمند نمی‌دانستم که گرفتار عشق تو شوم.

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی / مگر آن وقت که شادی‌خور و غمخوار تو باشم

در سراسر جهان، غم و شادی واقعی را نمی‌شناسم؛ مگر زمانی که در شادی تو شریک و در غم تو همدرد و غمخوار باشم.

گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت / مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم

نمی‌توانم از دست رقیبان بگذرم و به کوی تو راه یابم، مگر آن‌گاه که در پناه حمایت و امان تو باشم.

گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد / گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

اگر خداوند بزرگ تو را به سبب گناهانت مؤاخذه کند، بگو: مرا ببخش، زیرا من بار گناهان و مسئولیت خطاهای تو را بر دوش می‌کشم.

مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان / چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم

ای قبلهٔ خوبان، مردم عاشق سخنان من هستند؛ پس چگونه عاشق من نباشند، در حالی که من عاشق دیدار تو هستم؟

من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم / مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

من شایستگی آن را ندارم که تو را محبوب و معشوق خود بخوانم و بشناسم؛ مگر این‌که خودت مرا ببخشی و شایستهٔ خویش بدانی.

گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم / تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم

هرچند می‌دانم به وصال تو نمی‌رسم، از این راه بازنمی‌گردم؛ تا در راه طلب تو بمیرم، در حالی که همچنان خواهان و مشتاق تو باشم.

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی / همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

نه‌تنها در این جهان، بلکه در جهان آخرت نیز بر تصمیم خود پایدارم که به تو وفادار بمانم.

خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی / که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

اگر تو سعدی را نپسندی، تن او خاک شود؛ زیرا شایسته نیست که تو مایهٔ افتخار من باشی و من سبب ننگ و شرمندگی تو.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤