امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم همراه با معنی و تفسیر

امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم

سعدی-غزل شماره 477

 

امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم

خواب در روضه رضوان نکند اهل نعیم

خاک را زنده کند تربیت باد بهار

سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم

بوی پیراهن گم کرده خود می‌شنوم

گر بگویم همه گویند ضلالیست قدیم

عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود

درد ما نیک نباشد به مداوای حکیم

توبه گویندم از اندیشه معشوق بکن

هرگز این توبه نباشد که گناهیست عظیم

ای رفیقان سفر دست بدارید از ما

که بخواهیم نشستن به در دوست مقیم

ای برادر غم عشق آتش نمرود انگار

بر من این شعله چنان است که بر ابراهیم

مرده از خاک لحد رقص کنان برخیزد

گر تو بالای عظامش گذری و هی رمیم

طمع وصل تو می‌دارم و اندیشه هجر

دیگر از هر چه جهانم نه امید است و نه بیم

عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست

عجب از زنده که چون جان به درآورد سلیم

سعدیا عشق نیامیزد و شهوت با هم

پیش تسبیح ملایک نرود دیو رجیم

 

معنی بیت‌های شعر

امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم
خواب در روضه رضوان نکند اهل نعیم

امشب زمان آسایش و خوابیدن همنشین نیست؛ زیرا اهل نعمت و بهشت نیز در باغ رضوان از شدت شادی و سرخوشی به خواب نمی‌روند.

خاک را زنده کند تربیت باد بهار
سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم

نسیم بهاری با پرورش و نوازش خود خاک را زنده و سرسبز می‌کند؛ تنها سنگ‌دل است که از وزش نسیم بهاری نیز جان و لطافت نمی‌یابد.

بوی پیراهن گم کرده خود می‌شنوم
گر بگویم همه گویند ضلالیست قدیم

من بوی پیراهن یوسف‌وارِ معشوق گمشده‌ام را احساس می‌کنم؛ اما اگر این را بگویم، همه مرا گمراه و گرفتار پنداری کهنه خواهند دانست.

عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود
درد ما نیک نباشد به مداوای حکیم

عاشق گوش شنیدن پند و اندرز ندارد؛ و درد عشق ما با درمان و چاره‌اندیشی پزشک نیز بهبود نمی‌یابد.

توبه گویندم از اندیشه معشوق بکن
هرگز این توبه نباشد که گناهیست عظیم

به من می‌گویند از فکر معشوق توبه کن و دست بردار؛ اما من هرگز از این اندیشه توبه نمی‌کنم، زیرا چنین توبه‌ای خود گناهی بزرگ است.

ای رفیقان سفر دست بدارید از ما
که بخواهیم نشستن به در دوست مقیم

ای همسفران، از من دست بردارید و مرا به رفتن وادار نکنید؛ زیرا می‌خواهم برای همیشه در آستان دوست بمانم.

ای برادر غم عشق آتش نمرود انگار
بر من این شعله چنان است که بر ابراهیم

ای برادر، غم عشق را مانند آتش نمرود بدان؛ این شعله برای من همان‌قدر سوزان و جان‌گداز است که آتش نمرود برای ابراهیم بود.

مرده از خاک لحد رقص کنان برخیزد
گر تو بالای عظامش گذری و هی رمیم

اگر تو از کنار استخوان‌های پوسیده و خاک‌شدهٔ مرده‌ای بگذری، چنان شور و حیاتی در او پدید می‌آوری که از گور خویش رقص‌کنان برمی‌خیزد.

طمع وصل تو می‌دارم و اندیشه هجر
دیگر از هر چه جهانم نه امید است و نه بیم

امید و آرزوی من رسیدن به وصال توست و تنها اندیشه‌ام دوری از توست؛ از همهٔ چیزهای دیگر جهان نه امیدی دارم و نه بیمی.

عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست
عجب از زنده که چون جان به درآورد سلیم

شگفت نیست اگر عاشقِ کشته‌شده در آستان خیمهٔ دوست باشد؛ شگفت آن است که کسی زنده از نزد دوست بیرون آید و جان سالم به در برد.

سعدیا عشق نیامیزد و شهوت با هم
پیش تسبیح ملایک نرود دیو رجیم

ای سعدی، عشق پاک و شهوت با یکدیگر جمع نمی‌شوند؛ همان‌گونه که دیو رانده‌شده نمی‌تواند در کنار تسبیح و نیایش فرشتگان جای گیرد.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤