
سعدی-غزل شماره 478
ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم
الله الله تو فراموش مکن عهد قدیم
هر یک از دایره جمع به راهی رفتند
ما بماندیم و خیال تو به یک جای مقیم
باغبان گر نگشاید در درویش به باغ
آخر از باغ بیاید بر درویش نسیم
گر نسیم سحر از خلق تو بویی آرد
جان فشانیم به سوغات نسیم تو نه سیم
بوی محبوب که بر خاک احبا گذرد
نه عجب دارم اگر زنده کند عظم رمیم
ای به حسن تو صنم چشم فلک نادیده
وی به مثل تو ولد مادر ایام عقیم
حال درویش چنان است که خال تو سیاه
جسم دل ریش چنان است که چشم تو سقیم
چشم جادوی تو بی واسطه کحل کحیل
طاق ابروی تو بی شائبه وسمه وسیم
ای که دلداری اگر جان منت میباید
چارهای نیست در این مسأله الا تسلیم
عشقبازی نه طریق حکما بود ولی
چشم بیمار تو دل میبرد از دست حکیم
سعدیا عشق نیامیزد و عفت با هم
چند پنهان کنی آواز دهل زیر گلیم
معنی بیتهای شعر
ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم
الله الله تو فراموش مکن عهد قدیم
ما پس از تو هیچکس دیگری را به دوستی و همدمی نگرفتیم؛ تو را به خدا، پیمان دیرین خود را فراموش نکن.
هر یک از دایره جمع به راهی رفتند
ما بماندیم و خیال تو به یک جای مقیم
هرکدام از یاران و همنشینان از این جمع پراکنده شدند و به راهی رفتند؛ اما ما ماندیم و خیال تو در دل ما همیشگی و پابرجا شد.
باغبان گر نگشاید در درویش به باغ
آخر از باغ بیاید بر درویش نسیم
اگر باغبان درِ باغ را به روی بینوای عاشق نگشاید، سرانجام نسیمی از باغ به سوی او خواهد آمد و بهرهای از بوی باغ به او خواهد رساند.
گر نسیم سحر از خلق تو بویی آرد
جان فشانیم به سوغات نسیم تو نه سیم
اگر نسیم صبحگاهی بویی از خوی و چهرهٔ تو برای ما بیاورد، جان خود را در برابر این هدیهٔ نسیم فدا میکنیم، نه مال و سیم را.
بوی محبوب که بر خاک احبا گذرد
نه عجب دارم اگر زنده کند عظم رمیم
اگر بوی محبوب بر خاک دوستان و عاشقان او بوزد، شگفت نیست اگر استخوان پوسیدهٔ آنان را نیز زنده کند.
ای به حسن تو صنم چشم فلک نادیده
وی به مثل تو ولد مادر ایام عقیم
ای که چشم روزگار مانند تویی را در زیبایی ندیده است، و اگر قرار باشد کسی مانند تو پدید آید، روزگار از زادن چنین فرزندی ناتوان و عقیم است.
حال درویش چنان است که خال تو سیاه
جسم دل ریش چنان است که چشم تو سقیم
حال این درویش عاشق از شدت پریشانی همچون خال سیاه توست، و جسم رنجور و دلآزردهٔ او مانند چشم بیمار تو ناتوان و رنجور است.
چشم جادوی تو بی واسطه کحل کحیل
طاق ابروی تو بی شائبه وسمه وسیم
چشم افسونگر تو بیآنکه سرمهای داشته باشد، خود زیبا و سحرآمیز است؛ و قوس ابروی تو بیآنکه با وسمه آرایش شود، دلفریب و زیباست.
ای که دلداری اگر جان منت میباید
چارهای نیست در این مسأله الا تسلیم
ای دلدار، اگر جان مرا میخواهی، در این مسئله چارهای جز تسلیم شدن در برابر خواستهٔ تو ندارم.
عشقبازی نه طریق حکما بود ولی
چشم بیمار تو دل میبرد از دست حکیم
عاشقی و عشقورزی شیوهٔ خردمندان و حکیمان نیست؛ اما چشم بیمار و نازنین تو چنان دل میرباید که حتی حکیم را نیز از عقل و اختیار خود بیگانه میکند.
سعدیا عشق نیامیزد و عفت با هم
چند پنهان کنی آواز دهل زیر گلیم
ای سعدی، عشق و پاکدامنیِ ظاهری با یکدیگر سازگار نیستند؛ تا کی میخواهی عشق خود را پنهان کنی؟ عشق آشکار است و نمیتوان صدای بلند آن را زیر گلیم پنهان کرد.



