من همان روز که آن خال بدیدم گفتم همراه با معنی و تفسیر

من همان روز که آن خال بدیدم گفتم

سعدی-غزل شماره 411

 

من همان روز که آن خال بدیدم گفتم

بیم آن است بدین دانه که در دام افتم

هرگز آشفته رویی نشدم یا مویی

مگر اکنون که به روی تو چو موی آشفتم

هیچ شک نیست که این واقعه با طاق افتد

گو بدانید که من با غم رویش جفتم

رنگ رویم غم دل پیش کسان می‌گوید

فاش کرد آن که ز بیگانه همی‌بنهفتم

پیش از آنم که به دیوانگی انجامد کار

معرفت پند همی‌داد و نمی‌پذرفتم

هر که این روی ببیند بدهد پشت گریز

گر بداند که من از وی به چه پهلو خفتم

آتشی بر سرم از داغ جدایی می‌رفت

و آبی از دیده همی‌شد که زمین می‌سفتم

عجب آن است که با زحمت چندینی خار

بوی صبحی نشنیدم که چو گل نشکفتم

پیش از این خاطر من خانه پرمشغله بود

با تو پرداختمش وز همه عالم رفتم

سعدی آن نیست که درخورد تو گوید سخنی

آن چه در وسع خودم در دهن آمد گفتم

 

مقدمه و فضای کلی

این غزل سعدی بیانگر لحظهٔ دلباختگی و تأثیر شگرف دیدن نشانه‌ای از زیبایی معشوق است. شاعر با تصویر خال و دام، عشق را نیرویی فریبنده و گریزناپذیر می‌داند که دل او را گرفتار کرده است. فضای شعر عاشقانه، لطیف و آمیخته با حیرت و آشفتگی در برابر جمال یار است.

معنی بیت‌های شعر

من همان روز که آن خال بدیدم گفتم
بیم آن است بدین دانه که در دام افتم

همان روزی که آن خال را دیدم، با خود گفتم می‌ترسم به سبب این خالِ فریبنده گرفتار عشق و دام بلا شوم.

هرگز آشفته رویی نشدم یا مویی
مگر اکنون که به روی تو چو موی آشفتم

هرگز دلباختهٔ چهره یا موی کسی نشده بودم؛ مگر اکنون که به سبب دیدن چهرهٔ تو، مانند مویی پریشان و آشفته شده‌ام.

هیچ شک نیست که این واقعه با طاق افتد
گو بدانید که من با غم رویش جفتم

تردیدی نیست که این ماجرا توان و شکیبایی‌ام را از میان خواهد برد؛ بدانید که من با غم چهرهٔ او همراه و همدم شده‌ام.

رنگ رویم غم دل پیش کسان می‌گوید
فاش کرد آن که ز بیگانه همی‌بنهفتم

رنگ پریدهٔ چهره‌ام، اندوه پنهان دلم را نزد مردم آشکار می‌کند؛ همان را که از بیگانگان پنهان می‌کردم، چهره‌ام فاش ساخت.

پیش از آنم که به دیوانگی انجامد کار
معرفت پند همی‌داد و نمی‌پذرفتم

پیش از آن‌که کارم به دیوانگی برسد، خرد و آگاهی مرا پند می‌داد، اما من آن پندها را نمی‌پذیرفتم.

هر که این روی ببیند بدهد پشت گریز
گر بداند که من از وی به چه پهلو خفتم

هر کس چهرهٔ او را ببیند، از شدت زیبایی‌اش روی برمی‌گرداند و می‌گریزد؛ اگر بداند که من چگونه در عشق او گرفتار و مغلوب شده‌ام.

آتشی بر سرم از داغ جدایی می‌رفت
و آبی از دیده همی‌شد که زمین می‌سفتم

از داغ جدایی، آتشی بر سر و جانم افتاده بود و از چشمانم چنان اشک می‌ریخت که گویی زمین را با آن می‌شستم.

عجب آن است که با زحمت چندینی خار
بوی صبحی نشنیدم که چو گل نشکفتم

شگفتا که با وجود تحمل این همه رنج و خار، هیچ نشانه‌ای از گشایش و صبح امید ندیدم و مانند گل شکفته نشدم.

پیش از این خاطر من خانه پرمشغله بود
با تو پرداختمش وز همه عالم رفتم

پیش از این، دل و ذهنم جای اندیشه‌ها و مشغله‌های بسیار بود؛ اما با عشق تو همهٔ آن‌ها را کنار گذاشتم و از تمام جهان دل بریدم.

سعدی آن نیست که درخورد تو گوید سخنی
آن چه در وسع خودم در دهن آمد گفتم

سعدی کسی نیست که بتواند سخنی درخور شأن و زیبایی تو بگوید؛ من تنها آنچه در توانم بود و بر زبانم آمد، بیان کردم.

واژگان دشوار

  • خال: لکهٔ سیاه و گرد بر چهره
  • بدیدم: دیدم
  • بیم: ترس، نگرانی
  • دانه: طعمه‌ای که برای به دام انداختن جانور می‌گذارند؛ در اینجا کنایه از خال
  • دام: تله، کمند؛ کنایه از گرفتاری عشق
  • آشفته‌روی: پریشان‌حال و بی‌قرار
  • مگر: جز این‌که، مگر آن‌که
  • واقعه: رویداد، حادثه
  • طاق افتد: به دشواری و سختی گرفتار شود
  • جفت: همراه و همدم؛ در اینجا گرفتار و همدمِ غم شدن
  • فاش کرد: آشکار ساخت، برملا کرد
  • بیگانه: نامحرم، ناآشنا
  • همی‌بنهفتم: پنهان می‌کردم
معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤