ای برق اگر به گوشه آن بام بگذری همراه با معنی و تفسیر

ای برق اگر به گوشه آن بام بگذری

سعدی-غزل شماره 580

 

ای برق اگر به گوشه آن بام بگذری

آنجا که باد زهره ندارد خبر بری

ای مرغ اگر پری به سر کوی آن صنم

پیغام دوستان برسانی بدان پری

آن مشتری خصال گر از ما حکایتی

پرسد جواب ده که به جانند مشتری

گو تشنگان بادیه را جان به لب رسید

تو خفته در کجاوه به خواب خوش اندری

ای ماهروی حاضر غایب که پیش دل

یک روز نگذرد که تو صد بار نگذری

دانی چه می‌رود به سر ما ز دست تو

تا خود به پای خویش بیایی و بنگری

بازآی کز صبوری و دوری بسوختیم

ای غایب از نظر که به معنی برابری

یا دل به ما دهی چو دل ما به دست توست

یا مهر خویشتن ز دل ما به در بری

تا خود برون پرده حکایت کجا رسد

چون از درون پرده چنین پرده می‌دری

سعدی تو کیستی که دم دوستی زنی

دعوی بندگی کن و اقرار چاکری

 

معنی بیت‌های شعر

ای برق اگر به گوشه آن بام بگذری
آنجا که باد زهره ندارد خبر بری

ای برق، اگر از کنار آن بام بگذری، به آنجا که حتی باد جرئت بردن خبر ندارد، سلام و خبر مرا برسان.

ای مرغ اگر پری به سر کوی آن صنم
پیغام دوستان برسانی بدان پری

ای پرنده، اگر به کوی آن معشوق زیبارو پر کشیدی، پیام دوستان او را به آن پری‌چهره برسان.

آن مشتری خصال گر از ما حکایتی
پرسد جواب ده که به جانند مشتری

اگر آن محبوبِ نیک‌خوی درباره ما خبری پرسید، پاسخ بده که دوستانش با جان و دل خواهان و دلباخته او هستند.

گو تشنگان بادیه را جان به لب رسید
تو خفته در کجاوه به خواب خوش اندری

به او بگو تشنگانِ بیابان از شدت تشنگی جانشان به لب رسیده است، اما تو در کجاوه آسوده و خوش‌خوابیده‌ای.

ای ماهروی حاضر غایب که پیش دل
یک روز نگذرد که تو صد بار نگذری

ای ماه‌رویی که از نظر غایبی اما نزد دل حاضری، حتی یک روز نمی‌گذرد که بارها از برابر چشم دل من نگذری.

دانی چه می‌رود به سر ما ز دست تو
تا خود به پای خویش بیایی و بنگری

آیا می‌دانی که از دست تو چه رنج‌ها بر سر ما می‌آید؟ بیا و با چشم خود ببین.

بازآی کز صبوری و دوری بسوختیم
ای غایب از نظر که به معنی برابری

بازگرد، زیرا از شکیبایی و دوری تو سوخته‌ایم؛ ای کسی که از دیده غایبی، اما در حقیقت و نزد دل ما همچون حاضرانی.

یا دل به ما دهی چو دل ما به دست توست
یا مهر خویشتن ز دل ما به در بری

یا دل خود را به ما بسپار، زیرا دل ما در اختیار توست؛ یا عشق و محبت خویش را از دل ما بیرون ببر.

تا خود برون پرده حکایت کجا رسد
چون از درون پرده چنین پرده می‌دری

وقتی تو از درون پرده چنین رازها را آشکار می‌کنی، دیگر چگونه ممکن است حکایت و راز عشق بیرون از پرده نرسد؟

سعدی تو کیستی که دم دوستی زنی
دعوی بندگی کن و اقرار چاکری

ای سعدی، تو کیستی که ادعای دوستی می‌کنی؟ ادعای بندگی کن و به خدمتگزاری و چاکری خود اقرار کن.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤