
سعدی-غزل شماره 422
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
شاکر نعمت و پرورده احسان بودم
چه کند بنده که بر جور تحمل نکند
بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم
خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد
که سر سبزه و پروای گلستان بودم
روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل
عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم
گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند
گویم آن روز که در صحبت جانان بودم
که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم
به وصالت که نه مستوجب هجران بودم
خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
مقدمه و فضای کلی
این غزل سعدی فضایی آکنده از گلایه، وفاداری و رنج عاشقانه دارد. شاعر از شکستن عهد معشوق در برابر پایبندی خویش سخن میگوید و خود را بندهای پروردهٔ احسان و نعمت میداند. در ادامه، ناتوانی انسان در برابر جور و بیمهری معشوق، مضمون اصلی شعر را شکل میدهد.
معنی بیتهای شعر
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
شاکر نعمت و پرورده احسان بودم
تو پیمان شکستی، اما من همچنان بر عهد خود پایبند بودم و نعمتهایت را سپاس میگفتم و پرورشیافته لطف و بخشش تو بودم.
چه کند بنده که بر جور تحمل نکند
بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم
بندهای که فرمانبردار است، جز تحمل ستم و سختی چه میتواند بکند؟ من بار اطاعت را بر دوش داشتم و سر بر فرمان تو نهاده بودم.
خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد
که سر سبزه و پروای گلستان بودم
خار عشق تو چنان پای شادی و آسودگیام را زخمی کرد که دیگر به سبزهزار و گلستان توجهی نداشتم و از شادیهای جهان بیخبر بودم.
روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل
عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم
در روزگار جدایی تو، ارزش شب وصال را فهمیدم؛ اگر در آن شب قدر وصال را نمیدانستم، شگفت نیست، زیرا نادان بودم.
گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند
گویم آن روز که در صحبت جانان بودم
اگر در آخرت از دستاورد من در دنیا بپرسند، خواهم گفت: حاصل زندگی من همان روزی بود که در کنار محبوب و همصحبت او بودم.
که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم
به وصالت که نه مستوجب هجران بودم
چه کسی میپسندد که تو پیمان دیرین خود را فراموش کنی؟ به حق وصالت، من شایسته جدایی و دوری از تو نبودم.
خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
خوشا آن روزی که بازگردی و سعدی به تو بگوید: آمدی! آه که در دوری تو چه بسیار مشتاق و پریشان بودم.
نتیجهگیری
این غزل بیانگر وفاداری عاشق در برابر پیمانشکنی معشوق و شکیبایی او بر رنج عشق است؛ چنانکه ارزش وصال را تنها پس از تجربه هجران درمییابد.



