
سعدی-غزل شماره 537
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز در کشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
معنی بیتهای شعر
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو / بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
بیا، زیرا بدون تو در اندوه عشقت پریشان و آشفتهام؛ بیا و ببین که در این غم، بیتو چه حال ناخوشی دارم.
شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار / چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
ای زیباروی، شبها از دوری تو ناله میکنم و وقتی روز فرا میرسد، بیتو چنان میسوزم که گویی در آتشم.
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا / همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
ای جان، حتی لحظهای شهد وصال و دیدارت را به من نچشاندهای و من همیشه بیتو زهر جداییات را میچشم.
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا / دو پایم از دو جهان نیز در کشم بی تو
ای جان، اگر با من بیچاره چنین رفتار کنی، بیتو از هر دو جهان دل میکنم و پای خود را از هر دو جهان بیرون میکشم.
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار / جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
برای تو پیام فرستادم و گفتم بیا و مرا شاد کن؛ اما پاسخ دادی و گفتی که من بدون تو شاد و خرسندم.



