
سعدی-غزل شماره 616
امیدوارم اگر صد رهم بیندازی
که بار دیگرم از روی لطف بنوازی
چو روزگار نسازد ستیزه نتوان برد
ضرورت است که با روزگار در سازی
جفای عشق تو بر عقل من همان مثل است
که سرگزیت به کافر همیدهد غازی
دریغ بازوی تقوا که دست رنگینت
به عقل من به سرانگشت میکند بازی
بسی مطالعه کردیم نقش عالم را
ز هر که در نظر آید به حسن ممتازی
هزار چون من اگر محنت و بلا بیند
تو را از آن چه که در نعمتی و در نازی
حدیث عشق تو پیدا نکردمی بر خلق
گر آب دیده نکردی به گریه غمازی
زهی سوار که صد دل به غمزهای ببری
هزار صید به یک تاختن بیندازی
تو را چو سعدی اگر بندهای بود چه شود
که در رکاب تو باشد غلام شیرازی
گرش به قهر برانی به لطف بازآید
که زر همان بود ار چند بار بگدازی
چو آب میرود این پارسی به قوت طبع
نه مرکبیست که از وی سبق برد تازی
معنی بیتهای شعر
امیدوارم اگر صد رهم بیندازی
که بار دیگرم از روی لطف بنوازی
امیدوارم حتی اگر صد بار مرا از خود برانی، باز هم از روی لطف و مهربانی بار دیگر مرا مورد نوازش قرار دهی.
چو روزگار نسازد ستیزه نتوان برد
ضرورت است که با روزگار در سازی
وقتی روزگار با انسان سازگار نیست، نمیتوان با آن جنگید؛ پس ناچار باید با روزگار سازش کرد و خود را با شرایط آن هماهنگ ساخت.
جفای عشق تو بر عقل من همان مثل است
که سرگزیت به کافر همیدهد غازی
آسیبی که عشق تو به عقل من میرساند، مانند مالیاتی است که جنگجوی مسلمان از کافر میگیرد؛ یعنی عشق تو عقل مرا مغلوب و گرفتار کرده است.
دریغ بازوی تقوا که دست رنگینت
به عقل من به سرانگشت میکند بازی
دریغ از نیروی پرهیزکاری من که دست حنابسته و زیبای تو با یک اشاره، عقل و خویشتنداری مرا بازیچه خود میکند.
بسی مطالعه کردیم نقش عالم را
ز هر که در نظر آید به حسن ممتازی
ما نقش و صورت جهان را بسیار بررسی کردهایم و از میان هر آنچه به چشم میآید، تو را از همه زیباتر و ممتازتر دیدهایم.
هزار چون من اگر محنت و بلا بیند
تو را از آن چه که در نعمتی و در نازی
اگر هزار نفر مانند من گرفتار رنج و بلا شوند، چه باک و چه اهمیتی برای تو دارد، وقتی خود در نعمت و آسایش و ناز و نعمت به سر میبری؟
حدیث عشق تو پیدا نکردمی بر خلق
گر آب دیده نکردی به گریه غمازی
اگر اشک چشمم راز عشق تو را آشکار نمیکرد، مردم از عشق من به تو باخبر نمیشدند؛ اما گریهام رازدار نبود و عشق مرا فاش کرد.
زهی سوار که صد دل به غمزهای ببری
هزار صید به یک تاختن بیندازی
آفرین بر تو که با یک ناز و اشاره، دل صد عاشق را میربایی و با یک یورش، هزار دل را شکار میکنی.
تو را چو سعدی اگر بندهای بود چه شود
که در رکاب تو باشد غلام شیرازی
اگر بندهای مانند سعدی داشته باشی، چه زیانی دارد؟ غلام شیرازی تو بودن برای من افتخاری است؛ زیرا در رکاب و خدمت تو خواهم بود.
گرش به قهر برانی به لطف بازآید
که زر همان بود ار چند بار بگدازی
اگر او را از روی خشم برانی، باز هم از سر لطف و امید به سوی تو بازمیگردد؛ زیرا طلا هرچند بارها گداخته و آزموده شود، باز همان طلای ارزشمند است.
چو آب میرود این پارسی به قوت طبع
نه مرکبیست که از وی سبق برد تازی
این شعر فارسی به نیروی ذوق و استعداد شاعر، روان و دلنشین پیش میرود؛ چنانکه زبان عربی نمیتواند در فصاحت و زیبایی از آن پیشی بگیرد.



