
سعدی-غزل شماره 633
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
به کجا روم ز دستت که نمیدهی مجالی
نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی
چه غم اوفتادهای را که تواند احتیالی
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم
که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی
چه نشینی ای قیامت بنمای سرو قامت
به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی
که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد
به طپانچهای و بربط برهد به گوشمالی
دگر آفتاب رویت منمای آسمان را
که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی
خط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی
قلم غبار میرفت و فرو چکید خالی
تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد
گنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی
معنی بیتهای شعر
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
از تلاش برای پرواز و رسیدن به مقصود خستهام؛ زیرا دیگر نه پر و نه بالی برایم باقی نمانده است.
به کجا روم ز دستت که نمیدهی مجالی
از دست تو به کجا پناه ببرم، وقتی هیچ فرصت و مجالی برای رهایی به من نمیدهی؟
نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی
نه راه گریزی از عشق تو دارم و نه راهی برای رسیدن و آشنا شدن با تو.
چه غم اوفتادهای را که تواند احتیالی
کسی که گرفتار و درمانده شده است، چگونه میتواند چارهای بیندیشد و راه نجاتی بیابد؟
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
تمام عمرم در دوری و فراق تو گذشت و این دوری برایم آسان خواهد بود،
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
اگر امیدی باشد که در روز قیامت به تو بپیوندم و به وصالت برسم.
چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن
چه لذتبخش است که انسان در دوران دوری، تمام عمر صبر و شکیبایی کند،
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
به امید آنکه سرانجام روزی به وصال محبوب دست یابد.
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
گفتن از رنج و اندوه روزگار برای تو سودی ندارد و حال مرا به تو نمیشناساند،
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی
زیرا تو هرگز شبی را به اندازه یک سال در بیخوابی و رنج به سر نبردهای.
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
اگر از حال و اندوه عاشقان رنجدیده بیخبر باشی، جای شگفتی نیست،
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
زیرا در تمام عمرت هرگز چنین حالت دردناک و عاشقانهای را تجربه نکردهای.
سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم
با من سخنی بگو، زیرا چنان گرفتار عشق تو هستم،
که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی
که دیگر از خویشتن غافل شدهام و جز به وجود تو به چیز دیگری نمیاندیشم.
چه نشینی ای قیامت بنمای سرو قامت
ای محبوب زیبارو و دلربا، چرا نشستهای؟ برخیز و قامت بلند و زیبایت را نشان بده،
به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی
زیرا قامت تو برخلاف سرو باغ، راست و خشک نیست و با ناز و دلربایی همراه است.
که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد
امشب چنان شور و غوغایی در مجلس سماع برپاست که دف از ضربهها و نواختنها در امان نمیماند،
به طپانچهای و بربط برهد به گوشمالی
و بربط نیز از ضربه و نواختن سخت رهایی نمییابد.
دگر آفتاب رویت منمای آسمان را
دیگر چهره درخشان و آفتابگونت را به آسمان نشان مده،
که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی
زیرا ماه از شرم زیبایی تو چنان خجل و کمنور شده که مانند هلال باریک گشته است.
خط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی
خط خوشبوی چهره و خال زیبایت چنان هماهنگ و متناسباند که گویی،
قلم غبار میرفت و فرو چکید خالی
هنگام نوشتن آن خط، از قلم غباری فرو ریخته و به صورت خال بر چهرهات نشسته است.
تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد
ای سعدی، تو نیز چنین مگو که نگاه کردن به زیبایی محبوب گناه است،
گنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی
بلکه گناه آن است که انسان از دیدن چنین چهره و جمالی چشم بپوشد.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل از رنج عشق و ناتوانی عاشق در برابر معشوق سخن میگوید؛ چنانکه از شدت دلباختگی، توان گریز و حتی مجال اندیشیدن از او گرفته شده است. عاشق خود را گرفتار فراق میبیند و با وجود گذشتن همه عمر، همچنان امید دارد که این جدایی سرانجام به وصال، اگر نه در دنیا، در قیامت بینجامد. در نگاه شاعر، صبر در راه عشق هرچند دشوار و جانفرساست، به امید دیدار محبوب شیرین و ارزشمند میشود. فضای غزل آمیزهای از درماندگی، وفاداری، شکیبایی و امید جاودانه به پیوند با معشوق است.
واژگان دشوار
- بَسَم: خسته و درماندهام؛ برایم کافی است
- هوا گرفتن: پرواز کردن
- پَری: پر؛ بال
- بالی: بالی؛ توان پرواز
- مجال: فرصت و مهلت
- رَهِ گریز: راه فرار
- طریق: راه و روش
- فراقت: جدایی از تو
- اوفتاده: درمانده و گرفتار
- احتیالی: چاره و تدبیر
- سهل: آسان
- احتمال: امکان و امید
- قیامت: رستاخیز؛ روز واپسین
- اتصال: پیوستگی و به هم رسیدن
- فراق: جدایی
- وصال: دیدار و به هم رسیدن
- به کف اوفتد: به دست آید



