
سعدی-غزل شماره 614
یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری
به خداوندی و فضلت که نظر بازنگیری
درد پنهان به تو گویم که خداوند کریمی
یا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری
گر برانی به گناهان قبیح از در خویشم
هم به درگاه تو آیم که لطیفی و خبیری
گر به نومیدی ازین در برود بندهٔ عاجز
دیگرش چاره نماند که تو بیشبه و نظیری
دست در دامن عفوت زنم و باک ندارم
که کریمی و حکیمی و علیمی و قدیری
خالق خلق و نگارندهٔ ایوان رفیعی
خالق صبح و برآرندهٔ خورشید منیری
حاجت موری و اندیشهٔ کمتر حیوانی
بر تو پوشیده نماند که سمیعی و بصیری
گر همه خلق به خصمی به در آیند و عداوت
چه تفاوت کند آن را که تو مولا و نصیری
همه را ملک مجازست بزرگی و امیری
تو خداوند جهانی که نه مردی و نه میری
سعدیا من ملکالموت غنیام تو فقیری
چاره درویشی و عجزست و گدایی و حقیری
معنی بیتهای شعر
یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری
به خداوندی و فضلت که نظر بازنگیری
پروردگارا، اگر ما را نپذیریم، از ما چه رستگاری و نیکبختیای ساخته است؟ به خداوندی و فضل خودت سوگند، از ما روی برنگردان.
درد پنهان به تو گویم که خداوند کریمی
یا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری
درد پنهان دل خود را برایت میگویم، زیرا تو کریم و بخشندهای؛ هرچند میتوانم آن را نگویم، چون تو خود از رازهای درون آگاهی.
گر برانی به گناهان قبیح از در خویشم
هم به درگاه تو آیم که لطیفی و خبیری
اگر به سبب گناهان زشت، مرا از درگاه خود برانی، باز هم به آستان تو روی میآورم؛ زیرا تو مهربان و آگاه هستی.
گر به نومیدی ازین در برود بندهٔ عاجز
دیگرش چاره نماند که تو بیشبه و نظیری
اگر این بندهٔ ناتوان ناامیدانه از درگاه تو دور شود، دیگر هیچ پناه و چارهای ندارد؛ زیرا تو یگانه و بیهمتایی.
دست در دامن عفوت زنم و باک ندارم
که کریمی و حکیمی و علیمی و قدیری
به بخشایش تو پناه میبرم و هیچ بیمی ندارم؛ زیرا تو بخشنده، دانا، حکیم و توانا هستی.
خالق خلق و نگارندهٔ ایوان رفیعی
خالق صبح و برآرندهٔ خورشید منیری
تو آفرینندهٔ همهٔ آفریدگان و سازندهٔ این جهان بلند و باشکوهی؛ صبح را میآفرینی و خورشید درخشان را برمیآوری.
حاجت موری و اندیشهٔ کمتر حیوانی
بر تو پوشیده نماند که سمیعی و بصیری
نیاز مورچه و اندیشهٔ کوچکترین جاندار نیز از تو پوشیده نیست، زیرا تو شنوا و بینا هستی.
گر همه خلق به خصمی به در آیند و عداوت
چه تفاوت کند آن را که تو مولا و نصیری
اگر همهٔ مردم با دشمنی و کینه در برابر کسی برخیزند، برای او چه تفاوتی دارد، هنگامی که تو سرپرست و یاور او باشی؟
همه را ملک مجازست بزرگی و امیری
تو خداوند جهانی که نه مردی و نه میری
بزرگی و فرمانروایی همهٔ مردم، موقتی و اعتباری است؛ اما تو فرمانروای جهانی و نه انسان هستی و نه امیری از جنس آدمیان.
سعدیا من ملکالموت غنیام تو فقیری
چاره درویشی و عجزست و گدایی و حقیری
سعدی، من از پادشاهی و فرمانروایی بینیازم و تو نیازمند و تهیدستی؛ چارهٔ تهیدستی و ناتوانی، فروتنی، گدایی و اظهار نیاز و حقارت در برابر خداوند است.



