
سعدی-غزل شماره 687
تو با این لطف طبع و دلربایی
چنین سنگین دل و سرکش چرایی
به یک بار از جهان دل در تو بستم
ندانستم که پیمانم نپایی
شب تاریک هجرانم بفرسود
یکی از در درآی ای روشنایی
سری دارم مهیا بر کف دست
که در پایت فشانم چون درآیی
خطای محض باشد با تو گفتن
حدیث حسن خوبان خطایی
نگاری سخت محبوبی و مطبوع
ولیکن سست مهر و بیوفایی
دلا گر عاشقی دایم بر آن باش
که سختی بینی و جور آزمایی
و گر طاقت نداری جور مخدوم
برو سعدی که خدمت را نشایی
معنی بیتهای شعر
تو با این لطف طبع و دلربایی / چنین سنگین دل و سرکش چرایی
ای معشوق، با این همه لطف و دلربایی، چرا اینگونه سنگیندل و سرکش هستی؟
به یک بار از جهان دل در تو بستم / ندانستم که پیمانم نپایی
یکباره دل از جهان برکندم و به تو بستم؛ نمیدانستم که پیمان من را وفا نخواهی کرد.
شب تاریک هجرانم بفرسود / یکی از در درآی ای روشنایی
شب تاریک فراق مرا فرسوده کرد؛ ای روشنایی، از در درآی.
سری دارم مهیا بر کف دست / که در پایت فشانم چون درآیی
سری (جانم) آماده بر کف دست دارم تا چون درآیی آن را در پای تو بریزم و فدا کنم.
خطای محض باشد با تو گفتن / حدیث حسن خوبان خطایی
در حضور تو سخن گفتن از زیبایی دیگر خوبان خطای محض است.
نگاری سخت محبوبی و مطبوع / ولیکن سست مهر و بیوفایی
تو معشوقی بسیار محبوب و دلپسندی، اما مهرت سست و بیوفا هستی.
دلا گر عاشقی دایم بر آن باش / که سختی بینی و جور آزمایی
ای دل، اگر عاشقی، همیشه آماده باش که سختی ببینی و جفا و ستم را تجربه کنی.
و گر طاقت نداری جور مخدوم / برو سعدی که خدمت را نشایی
و اگر طاقت ستم معشوق/مخدوم را نداری، ای سعدی برو که شایسته خدمت نیستی.
مقدمه و فضای کلی
این غزل سعدی بیانگر دلدادگی عمیق عاشقی است که در برابر بیمهری و پیمانشکنی معشوق، همچنان امید دیدار او را در دل دارد. فضای شعر آکنده از گلایه، انتظار و سوز هجران است، اما در پس این اندوه، شیفتگی و ارادت بیپایان عاشق به معشوق موج میزند. تصاویر شب تاریک، روشنایی و نثار جان، شدت عشق و آمادگی عاشق برای فدا شدن در راه محبوب را برجسته میکنند.
واژگان دشوار
لطف طبع: خوشخویی و نیکخویی
دلربایی: زیبایی و فریبندگی
سنگیندل: بیمهر و بیاعتنا
سرکش: نافرمان و رامنشدنی
چرایی: چرا هستی؛ به چه سبب
دل بستن: دلباخته و وابسته شدن
پیمان: عهد و قول
نپایی: وفا نکنی؛ بر عهد خود نمانی
هجران: دوری و فراق
بفرسود: فرسوده و ناتوان کرد
درآی: وارد شو؛ بیا
روشنایی: نور؛ روشنی
مهیا: آماده
کف دست: گودی دست
فشاندن: افکندن و نثار کردن
نتیجهگیری
سعدی در این غزل از دلدادگی عمیق، بیوفایی معشوق و رنج هجران سخن میگوید و با امید دیدار، جان و سر خویش را فدای محبوب میداند.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل، معشوق را به سبب زیبایی، لطافت طبع و دلربایی میستاید، اما از سنگدلی و سرکشی او گلهمند است. عاشق با دلباختگی کامل، پیمان خود را استوار دانسته، ولی از بیوفایی معشوق و رنج فراق شکایت میکند. تاریکی شب هجران نمادی از اندوه و بیپناهی عاشق است و آمدن معشوق همچون طلوع روشنایی، مایه نجات و آرامش او خواهد بود. در پایان، عاشق با آمادگی برای فدا کردن جان خویش، نهایت ارادت و تسلیم خود را در برابر معشوق نشان میدهد.



