
سعدی-غزل شماره 502
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران
نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش
چو سیل از سر گذشت آن را چه میترسانی از باران
گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی
ز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران
گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند
همان بهتر که در دوزخ کنندم با گنهکاران
چه بوی است این که عقل از من ببرد و صبر و هشیاری
ندانم باغ فردوس است یا بازار عطاران
تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی
به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران
الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را
تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران
گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد
بگو خوابش نمیگیرد به شب از دست عیاران
گرت باری گذر باشد نگه با جانب ما کن
نپندارم که بد باشد جزای خوب کرداران
کسان گویند چون سعدی جفا دیدی تحول کن
رها کن تا بمیرم بر سر کوی وفاداران
معنی بیتهای شعر
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران / دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران
دو چشم مست و شرابگون تو آرام و قرار هوشیاران را میرباید و آن دو چشم خوابآلود، عقل و خرد را از بیداردلان میستاند.
نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش / چو سیل از سر گذشت آن را چه میترسانی از باران
ای خواجه، به پنددهنده بگو دست از نصیحت بردارد و خاموش شود؛ زیرا وقتی سیل از سر گذشته است، ترساندن کسی از باران دیگر سودی ندارد.
گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی / ز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران
اگر هوشیاران ساقیِ میگساران را میدیدند، از توبه کردن نیز توبه میکردند؛ همانگونه که من گرفتار و اسیر خمار و مستی شدهام.
گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند / همان بهتر که در دوزخ کنندم با گنهکاران
اگر فردا مرا بدون یار و معشوق، همراه نیکوکاران به بهشت ببرند، بهتر است که مرا با گناهکاران به دوزخ بفرستند؛ زیرا بهشتِ بیدوست برای من ارزشی ندارد.
چه بوی است این که عقل از من ببرد و صبر و هشیاری / ندانم باغ فردوس است یا بازار عطاران
این چه عطر و بوی دلانگیزی است که عقل و صبر و هوشیاری را از من ربوده است؟ نمیدانم اینجا باغ بهشت است یا بازار عطرفروشان.
تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی / به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران
تو با این مردم کوتاهنظر مانند یوسف در چاه کنعان گرفتار ماندهای؛ به مصر بیا تا خریداران یوسف و ارزش و زیبایی تو آشکار شوند.
الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را / تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران
ای باد سحرگاهی، به آن ماهِ مجلس بگو: تو آزادی و آسودهای، اما مردمی بسیار به سبب دوری از چهرهات گرفتار اندوه و بیقراریاند.
گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد / بگو خوابش نمیگیرد به شب از دست عیاران
اگر آن معشوقِ دلربا و شهرآشوب روزی از حال من پرسید، بگو: او شبها از دستِ عاشقان و دلباختگانش خواب ندارد.
گرت باری گذر باشد نگه با جانب ما کن / نپندارم که بد باشد جزای خوب کرداران
اگر روزی گذرت به سوی ما افتاد، نگاهی هم به جانب ما بینداز؛ گمان نمیکنم پاداش نیکوکاران و نیکرفتاران، بد و ناپسند باشد.
کسان گویند چون سعدی جفا دیدی تحول کن / رها کن تا بمیرم بر سر کوی وفاداران
برخی میگویند ای سعدی، وقتی از یار جفا دیدی، روی برگردان و تغییر روش بده؛ اما بگذار من بر سر کوی وفاداران بمانم و همانجا بمیرم.



