
سعدی-غزل شماره 592
گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری
من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری
تا نکند وفای تو در دل من تغیری
چشم نمیکنم به خود تا چه رسد به دیگری
خود نبود و گر بود تا به قیامت آزری
بت نکند به نیکویی چون تو بدیع پیکری
سرو روان ندیدهام جز تو به هیچ کشوری
هم نشنیدهام که زاد از پدری و مادری
گر به کنار آسمان چون تو برآید اختری
روی بپوشد آفتاب از نظرش به معجری
حاجت گوش و گردنت نیست به زر و زیوری
یا به خضاب و سرمهای یا به عبیر و عنبری
تاب وغا نیاورد قوت هیچ صفدری
گر تو بدین مشاهدت حمله بری به لشکری
بستهام از جهانیان بر دل تنگ من دری
تا نکنم به هیچ کس گوشه چشم خاطری
گر چه تو بهتری و من از همه خلق کمتری
شاید اگر نظر کند محتشمی به چاکری
باک مدار سعدیا گر به فدا رود سری
هر که به معظمی رسد ترک دهد محقری
معنی بیتهای شعر
گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری
من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری
اگر برای دیدن تو در هر قدم، سری از تن جدا شود، من توان آن را ندارم که از درگاه تو به درِ دیگری روی بیاورم.
تا نکند وفای تو در دل من تغیری
چشم نمیکنم به خود تا چه رسد به دیگری
تا زمانی که وفاداری تو در دل من دگرگون نشود، حتی به خودم هم توجهی ندارم، چه رسد به دیگری.
خود نبود و گر بود تا به قیامت آزری
بت نکند به نیکویی چون تو بدیع پیکری
اگر آزر، بتتراش معروف، وجود داشت، تا روز قیامت هم نمیتوانست بتی به زیبایی و شگفتی پیکر تو بسازد.
سرو روان ندیدهام جز تو به هیچ کشوری
هم نشنیدهام که زاد از پدری و مادری
در هیچ سرزمینی سرو خرامانی مانند تو ندیدهام و حتی نشنیدهام که کسی چنین زیبا و بیهمتا از پدر و مادری زاده شده باشد.
گر به کنار آسمان چون تو برآید اختری
روی بپوشد آفتاب از نظرش به معجری
اگر در کنار آسمان ستارهای مانند تو پدیدار شود، خورشید از برابر درخشش آن روی خود را با پوششی میپوشاند.
حاجت گوش و گردنت نیست به زر و زیوری
یا به خضاب و سرمهای یا به عبیر و عنبری
گوش و گردن تو نیازی به زیورهای زرین ندارد؛ همچنین به حنا، سرمه، عطر و مشک هم نیازی نیست، زیرا خودت از هر آرایشی زیباتری.
تاب وغا نیاورد قوت هیچ صفدری
گر تو بدین مشاهدت حمله بری به لشکری
اگر تو با این زیبایی و جلوه بر سپاهی حملهور شوی، هیچ پهلوان نیرومندی توان ایستادگی در برابر تو را نخواهد داشت.
بستهام از جهانیان بر دل تنگ من دری
تا نکنم به هیچ کس گوشه چشم خاطری
بر دل اندوهگین خود دری به روی همه جهانیان بستهام تا با گوشهچشمی به هیچکس دل نبندم و خاطرم را مشغول دیگری نکنم.
گر چه تو بهتری و من از همه خلق کمتری
شاید اگر نظر کند محتشمی به چاکری
هرچند تو برتری و من از همه مردم فرودستترم، اما شاید بزرگواری به خدمتگزاری چون من توجهی کند.
باک مدار سعدیا گر به فدا رود سری
هر که به معظمی رسد ترک دهد محقری
ای سعدی، از فدا شدن جانت بیم نداشته باش؛ زیرا هرکس به بزرگی و مقام والایی برسد، از چیزهای کوچک و کمارزش دست میکشد.



