
سعدی-غزل شماره 403
مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام
تو مستریح و به افسوس میرود ایام
شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم
چگونه شب به سحر میبرند و روز به شام
ببردی از دل من مهر هر کجا صنمیست
مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام
به کام دل نفسی با تو التماس من است
بسا نفس که فرورفت و برنیامد کام
مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق
نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام
چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشیرت
مطاوعت به گریزم نمیکنند اقدام
ملامتم نکند هر که معرفت دارد
که عشق میبستاند ز دست عقل زمام
مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم
نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام
اگر زبان مرا روزگار دربندد
به عشق در سخن آیند ریزههای عظام
بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت
گر این سخن برود در جهان نماند خام
مقدمه و فضای کلی
این غزل سعدی از حال عاشقی سخن میگوید که چشمانتظار دیدار و گوشبهراه پیامی از محبوب است. فضای شعر آکنده از دلتنگی، بیخبری و گلایه از بیاعتنایی معشوق است. گذر شتابان روزگار نیز بر اندوه و حسرت عاشق میافزاید.
معنی بیتهای شعر
مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام / تو مستریح و به افسوس میرود ایام
من با دو چشم در انتظار آمدنت و با دو گوش چشمبهراه پیامت هستم؛ اما تو آسودهای و روزگار من با افسوس و اندوه میگذرد.
شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم / چگونه شب به سحر میبرند و روز به شام
حتی یک شب و یک روز نمیپرسی که دوستداران من چگونه شب را به صبح و روز را به شب میرسانند.
ببردی از دل من مهر هر کجا صنمیست / مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام
محبت هر دلبر دیگری را از دل من بردهای؛ من که تو را قبله و معبود خود قرار دادهام، با بتهای دیگر چه کاری دارم؟
به کام دل نفسی با تو التماس من است / بسا نفس که فرورفت و برنیامد کام
آرزوی من این است که تنها لحظهای در کنار تو به مراد دل برسم؛ چه بسیار نفسها که فرو رفتند، اما آرزوی من برآورده نشد.
مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق / نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام
نه بخت و سعادت وصال تو نصیب من است و نه توان تحمل دوریات را دارم؛ نه میتوانم از این سرزمین بروم و نه جایی برای ماندن دارم.
چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشیرت / مطاوعت به گریزم نمیکنند اقدام
چه دشمنی شگفتی است عشق تو؛ زیرا دست و شمشیرت چنان مرا گرفتار کردهاند که حتی برای گریختن از تو نیز یارای اقدام ندارم.
ملامتم نکند هر که معرفت دارد / که عشق میبستاند ز دست عقل زمام
هر کس اهل شناخت و معرفت باشد، مرا سرزنش نمیکند؛ زیرا عشق اختیار و فرمانروایی را از دست عقل میگیرد.
مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم / نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام
وقتی با تو سخن میگویم و سخنت را میشنوم، نه گوشم توان فهمیدن دارد و نه هوشم مجال پرسش و اندیشیدن.
اگر زبان مرا روزگار دربندد / به عشق در سخن آیند ریزههای عظام
اگر روزگار زبان مرا ببندد، از شدت عشق، ذرات استخوانهای بدنم نیز به سخن درمیآیند و عشق مرا آشکار میکنند.
بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت / گر این سخن برود در جهان نماند خام
کدام دل است که از آتش اندوه سعدی نسوخته باشد؟ اگر این سخن در جهان پراکنده شود، دیگر هیچ دل ناپخته و بیخبر از عشق باقی نمیماند.
واژگان دشوار
- مستریح: آسوده، راحت
- پیغام: پیام، خبر
- افسوس: دریغ، تأسف
- ایام: روزها، زمانه
- دوستداران: دوستان، عاشقان
- سحر: بامداد، هنگام پیش از طلوع آفتاب
- صنم: معشوق زیبارو؛ بت
- قبله: جهت نیایش؛ آنچه دل به سوی آن متوجه است
- اصنام: بتها؛ معشوقان و دلبران
- کام: آرزو، مراد؛ دهان
- به کام دل: مطابق میل و آرزو
- التماس: درخواست و خواهش بسیار
- نَفَس: دم و بازدم؛ لحظه و فرصت کوتاه
- فرورفتن نفس: دم فروبردن
- برنیامدن کام: برآورده نشدن آرزو



