
سعدی-غزل شماره 619
گر درون سوختهای با تو برآرد نفسی
چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی
ای که انصاف دل سوختگان میندهی
خود چنین روی نبایست نمودن به کسی
روزی اندر قدمت افتم و گر سر برود
به ز من در سر این واقعه رفتند بسی
دامن دوست به دنیا نتوان داد از دست
حیف باشد که دهی دامن گوهر به خسی
تا به امروز مرا در سخن این سوز نبود
که گرفتار نبودم به کمند هوسی
چون سراییدن بلبل که خوش آید بر شاخ
لیکن آن سوز ندارد که بود در قفسی
سعدیا گر ز دل آتش به قلم در نزدی
پس چرا دود به سر میرودش هر نفسی
معنی بیتهای شعر
گر درون سوختهای با تو برآرد نفسی / چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی
اگر دلسوختهای با تو همسخن شود و آهی از دل برآورد، سخن او در میان شیرینیها و نعمتهای دنیا همچون مگسی در باغی از شکر، چه تأثیری خواهد داشت؟
ای که انصاف دل سوختگان میندهی / خود چنین روی نبایست نمودن به کسی
ای کسی که دربارهٔ دلسوختگان و عاشقان دادگری نمیکنی، شایسته نیست خود با هیچکس چنین رفتار کنی.
روزی اندر قدمت افتم و گر سر برود / به ز من در سر این واقعه رفتند بسی
روزی به پای تو خواهم افتاد، حتی اگر در این راه جانم را از دست بدهم؛ زیرا پیش از من نیز بسیاری در راه عشق تو جان باختهاند.
دامن دوست به دنیا نتوان داد از دست / حیف باشد که دهی دامن گوهر به خسی
نباید دامان دوست و محبوب را به خاطر دنیا رها کرد؛ افسوس است که گوهر گرانبهایی را به خسی ناچیز ببخشی.
تا به امروز مرا در سخن این سوز نبود / که گرفتار نبودم به کمند هوسی
تا امروز سخنانم چنین سوز و تأثیری نداشت، زیرا پیش از این گرفتار دام هیچ عشق و هوسی نشده بودم.
چون سراییدن بلبل که خوش آید بر شاخ / لیکن آن سوز ندارد که بود در قفسی
سخن گفتن من مانند آواز بلبل بر شاخه دلنشین است، اما آن سوز و دردِ آواز بلبلِ گرفتار در قفس را ندارد.
سعدیا گر ز دل آتش به قلم در نزدی / پس چرا دود به سر میرودش هر نفسی
ای سعدی، اگر آتش دل خود را در قلمت نریختهای، پس چرا قلمت با هر نفس دود و آه برمیآورد و از آن اندوه و سوز آشکار میشود؟
تفسیر کلی
سعدی در این غزل از سوز و نیاز عاشقی سخن میگوید که در برابر بیاعتنایی معشوق، همچنان وفادار و امیدوار باقی مانده است. او بیتوجهی به دلسوختگان را خلاف انصاف میداند و زیبایی و بزرگی معشوق را شایسته چنین رفتاری نمیشمارد. عاشق چنان شیفته است که افتادن در راه دوست و حتی از دست دادن جان را بهتر از زندگی بیعشق میداند. در پایان، سعدی با تشبیهی زیبا تأکید میکند که نباید دامن دوستی و گوهر عشق را به بهای دنیا یا در اختیار فرومایگان گذاشت.
واژگان دشوار
- درونسوخته: دلسوخته، رنجدیده و عاشق
- برآرد: بیرون آورد؛ ادا کند
- نفسی: نفسی، آهی؛ لحظهای کوتاه
- اندر: در
- شکرستان: سرزمین شیرین؛ جایگاه فراوانی نعمت
- مگس: حشرهای کوچک؛ در اینجا کنایه از موجودی ناچیز
- انصاف: دادگری و رعایت حق
- سوختگان: دلسوختگان و عاشقان رنجدیده
- میندهی: نمیدهی
- نبایست: شایسته نبود؛ نباید
- نمودن: نشان دادن؛ رفتار کردن
- قدمت: پیشگاه و جای قدمت؛ حضور تو
- سر برود: جان از دست برود؛ کشته شوم
- واقعه: حادثه؛ رویداد
- بسی: بسیار؛ فراوان
- دامن دوست: دامان یار؛ کنایه از پیوند و محبت معشوق
- نتوان داد از دست: نمیتوان از دست داد؛ نمیتوان رها کرد
- گوهر: جواهر؛ چیز ارزشمند
- خس: خاشاک و گیاه بیارزش؛ کنایه از فرد فرومایه



