چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی همراه با معنی و تفسیر

چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی

سعدی-غزل شماره 639

 

چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی

که‌ش یار هم آواز بگیرند به دامی

دیشب همه شب دست در آغوش سلامت

و امروز همه روز تمنای سلامی

آن بوی گل و سنبل و نالیدن بلبل

خوش بود دریغا که نکردند دوامی

از من مطلب صبر جدایی که ندارم

سنگیست فراق و دل محنت زده جامی

در هیچ مقامی دل مسکین نشکیبد

خو کرده صحبت که برافتد ز مقامی

بی دوست حرام است جهان دیدن مشتاق

قندیل بکش تا بنشینم به ظلامی

چندان بنشینم که برآید نفس صبح

کان وقت به دل می‌رسد از دوست پیامی

آنجا که تویی رفتن ما سود ندارد

الا به کرم پیش نهد لطف تو گامی

زان عین که دیدی اثری بیش نمانده‌ست

جانی به دهان آمده در حسرت کامی

سعدی سخن یار نگوید بر اغیار

هرگز نبرد سوخته‌ای قصه به خامی

 

معنی بیت‌های شعر

چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی / که‌ش یار هم آواز بگیرند به دامی

چگونه دل آن کبوتر بیچاره تنگ و اندوهگین نباشد، وقتی جفت و هم‌آوازش را در دام گرفتار کرده‌اند؟

دیشب همه شب دست در آغوش سلامت / و امروز همه روز تمنای سلامی

دیشب تمام شب در آغوش یار و در آسودگی بودم، اما امروز سراسر روز در آرزوی یک سلام و احوال‌پرسی از سوی او هستم.

آن بوی گل و سنبل و نالیدن بلبل / خوش بود دریغا که نکردند دوامی

بوی گل و سنبل و نالهٔ بلبل بسیار دل‌انگیز بود؛ افسوس که این خوشی‌ها دوام و ماندگاری نداشتند.

از من مطلب صبر جدایی که ندارم / سنگیست فراق و دل محنت زده جامی

از من انتظار شکیبایی در برابر جدایی نداشته باش؛ زیرا فراق سنگین و طاقت‌فرساست و دل رنجور من مانند جامی شکننده است.

در هیچ مقامی دل مسکین نشکیبد / خو کرده صحبت که برافتد ز مقامی

دل بیچاره در هیچ جایگاهی آرام نمی‌گیرد؛ زیرا به همنشینی و مصاحبت خو کرده است و با دور شدن از یار، قرار و آرامش خود را از دست می‌دهد.

بی دوست حرام است جهان دیدن مشتاق / قندیل بکش تا بنشینم به ظلامی

برای عاشقی مشتاق، دیدن جهان بدون دوست گویی حرام و بیهوده است؛ پس چراغ را بکش تا در تاریکی بنشینم و از دیدن جهان بی‌یار رهایی یابم.

چندان بنشینم که برآید نفس صبح / کان وقت به دل می‌رسد از دوست پیامی

آن‌قدر می‌نشینم و انتظار می‌کشم تا صبح فرا رسد؛ شاید در آن هنگام پیامی از دوست به دل من برسد.

آنجا که تویی رفتن ما سود ندارد / الا به کرم پیش نهد لطف تو گامی

در جایی که تو حضور داری، رفتن و کوشش ما فایده‌ای ندارد؛ مگر آنکه لطف و بزرگواری تو گامی به سوی ما بردارد.

زان عین که دیدی اثری بیش نمانده‌ست / جانی به دهان آمده در حسرت کامی

از آن چشم و چهره‌ای که دیدی، جز اثری اندک باقی نمانده است؛ جانم از شدت اشتیاق به لب رسیده و در حسرت رسیدن به کام و وصال توست.

سعدی سخن یار نگوید بر اغیار / هرگز نبرد سوخته‌ای قصه به خامی

سعدی راز و سخن یار را برای بیگانگان بازگو نمی‌کند؛ زیرا هیچ عاشق سوخته‌دلی راز دل خود را برای شخصی ناآزموده و بی‌خبر فاش نمی‌سازد.

مقدمه و فضای کلی

این غزل سعدی بیانگر شوق دیدار یار و اندوه جدایی است؛ دل عاشق در آرزوی وصال، از بی‌دوامی لحظه‌های خوش و ناپایداری عیش شکایت دارد. فضای شعر میان لطافت بهاری، یادآوری بوی گل و نغمه بلبل، و سنگینی فراق و بی‌قراری عاشقانه در نوسان است.


پیام و مفهوم اصلی

پیام اصلی شعر، بیان شادی و آرامش عاشق در کنار یار و اندوه جان‌سوز او در فراق است؛ شاعر یادآوری می‌کند که لحظه‌های وصال و زیبایی‌های زندگی، همچون عطر گل و نغمه بلبل، پایدار نیستند و پس از زوال آن‌ها، دل عاشق گرفتار دلتنگی و تمنای دیدار می‌شود، چنان‌که تحمل جدایی برای او ممکن نیست.


معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤