
سعدی-غزل شماره 641
ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی
سرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی
روز روشن دست دادی در شب تاریک هجر
گر سحرگه روی همچون آفتابت دیدمی
گر مرا عشقت به سختی کشت سهل است این قدر
کاش کاندک مایه نرمی در خطابت دیدمی
در چکانیدی قلم بر نامه دلسوز من
گر امید صلح باری در جوابت دیدمی
راستی خواهی سر از من تافتن بودی صواب
گر چو کژبینان به چشم ناصوابت دیدمی
آه اگر وقتی چو گل در بوستان یا چون سمن
در گلستان یا چو نیلوفر در آبت دیدمی
ور چو خورشیدت نبینم کاشکی همچون هلال
اندکی پیدا و دیگر در نقابت دیدمی
از منت دانم حجابی نیست جز بیم رقیب
کاش پنهان از رقیبان در حجابت دیدمی
سر نیارستی کشید از دست افغانم فلک
گر به خدمت دست سعدی در رکابت دیدمی
این تمنایم به بیداری میسر کی شود
کاشکی خوابم گرفتی تا به خوابت دیدمی
معنی بیتهای شعر
ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی
سرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی
ای افسوس، اگر شبی خود را در کنار تو میدیدم؛ در حالی که سرت از خواب سنگین بود و من از شراب عشق یا شراب تو سرمست بودم.
روز روشن دست دادی در شب تاریک هجر
گر سحرگه روی همچون آفتابت دیدمی
اگر بامداد، چهرهٔ درخشان و آفتابگونت را میدیدم، در شب تاریک دوری نیز روز روشن نصیبم میشد.
گر مرا عشقت به سختی کشت سهل است این قدر
کاش کاندک مایه نرمی در خطابت دیدمی
اگر عشق تو مرا به سختی بکشد، در برابر عشق تو چیزی نیست؛ تنها آرزو داشتم در سخن گفتنت اندکی نرمی و مهربانی میدیدم.
در چکانیدی قلم بر نامه دلسوز من
گر امید صلح باری در جوابت دیدمی
اگر در پاسخ نامهٔ دردآلود من، نشانهای از امید به آشتی میدیدم، از شادی اشک از قلمم میچکید.
راستی خواهی سر از من تافتن بودی صواب
گر چو کژبینان به چشم ناصوابت دیدمی
اگر بخواهی راست بگویی، روی گرداندن از من کار درستی بود؛ اگر تو را مانند بدبینان، با چشمی کج و نادرست میدیدم.
آه اگر وقتی چو گل در بوستان یا چون سمن
در گلستان یا چو نیلوفر در آبت دیدمی
آه، اگر زمانی تو را همچون گل در بوستان، مانند یاسمن در گلزار، یا چون نیلوفر در آب میدیدم.
ور چو خورشیدت نبینم کاشکی همچون هلال
اندکی پیدا و دیگر در نقابت دیدمی
و اگر نمیتوانستم تو را آشکارا و کامل، مانند خورشید، ببینم، ای کاش دستکم همچون ماه نو اندکی از چهرهات پیدا و باقی آن در پس نقابت پنهان بود.
از منت دانم حجابی نیست جز بیم رقیب
کاش پنهان از رقیبان در حجابت دیدمی
میدانم که میان من و تو جز ترس از رقیب مانعی نیست؛ ای کاش میتوانستم تو را دور از چشم رقیبان و در پس حجابت ببینم.
سر نیارستی کشید از دست افغانم فلک
گر به خدمت دست سعدی در رکابت دیدمی
اگر دست سعدی را در خدمت و همراهی تو میدیدم، از شدت ناله و فریاد عشق من، آسمان نیز نمیتوانست سر برآورد و آسوده بماند.
این تمنایم به بیداری میسر کی شود
کاشکی خوابم گرفتی تا به خوابت دیدمی
این آرزوی من در بیداری چگونه ممکن میشود؟ ای کاش خواب بر من چیره میشد تا تو را در خواب میدیدم.
مقدمه و فضای کلی
این غزل سعدی سرشار از حسرت دیدار معشوق و اندوه فراق است؛ شاعر در آرزوی آن است که حتی برای لحظهای چهره، سخن و نشانی از مهر او را ببیند. فضای شعر عاشقانه، سوزناک و نیایشگونه است و امیدی کمرنگ به آشتی و نرم شدن پاسخ معشوق در سراسر آن جریان دارد.
پیام و مفهوم اصلی
پیام اصلی این غزل، بیان حسرت و آرزوی عاشقی است که در فراق یار، دیدار او و نشانهای از مهر و آشتیاش را طلب میکند. سعدی با تصویرسازیهایی چون شب هجران، روی آفتابگون معشوق و شراب عشق، نشان میدهد که حتی رنج کشتهشدن در راه عشق برای عاشق آسان است، اگر در سخن و رفتار معشوق اندکی نرمی، محبت و امید به صلح ببیند؛ بنابراین مفهوم کلی شعر، دلدادگی عمیق، تحمل رنج فراق و چشمداشت عاشق به دیدار و پاسخ دلگرمکننده محبوب است.



