
سعدی-غزل شماره 642
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی
گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی
ای چشم عقل خیره در اوصاف روی تو
چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی
شهری به تیغ غمزه خونخوار و لعل لب
مجروح میکنی و نمک میپراکنی
ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم
باری نگه کن ای که خداوند خرمنی
گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من
مهر از دلم چگونه توانی که برکنی
حکم آن توست اگر بکشی بیگنه ولیک
عهد وفای دوست نشاید که بشکنی
این عشق را زوال نباشد به حکم آنک
ما پاک دیدهایم و تو پاکیزه دامنی
از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست
ور متفق شوند جهانی به دشمنی
خواهی که دل به کس ندهی دیدهها بدوز
پیکان چرخ را سپری باشد آهنی
با مدعی بگوی که ما خود شکستهایم
محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی
سعدی چو سروری نتوان کرد لازم است
با سخت بازوان به ضرورت فروتنی
معنی بیتهای شعر
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی
گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی
خاطرم آسوده است، زیرا تو در یاد و دل من هستی؛ چه تاج و بزرگی نصیبم کنی و چه با تیغ به من آسیب برسانی.
ای چشم عقل خیره در اوصاف روی تو
چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی
ای عقل، در برابر وصف زیبایی چهرهٔ تو حیران و ناتوانی؛ همانند مرغ شب که در روشنایی چیزی نمیبیند.
شهری به تیغ غمزه خونخوار و لعل لب
مجروح میکنی و نمک میپراکنی
با نگاهِ کشنده و لبهای سرخ و زیبایت، همهٔ مردم شهر را زخمی میکنی و سپس با سخنان یا لبخندت بر زخم آنان نمک میپاشی.
ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم
باری نگه کن ای که خداوند خرمنی
ما تنها خوشهچین و بهرهمند از خرمنِ بخت و نعمت تو هستیم؛ پس ای صاحب خرمن، لطفی به ما کن و نگاهی بینداز.
گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من
مهر از دلم چگونه توانی که برکنی
فرض کنیم بتوانی دل سخت و بیمهر خود را از محبت من خالی کنی؛ اما چگونه میتوانی عشق خودت را از دل من بیرون ببری؟
حکم آن توست اگر بکشی بیگنه ولیک
عهد وفای دوست نشاید که بشکنی
اگر بیگناه مرا بکشی، اختیار و فرمان با توست؛ اما شایسته نیست پیمان وفاداری به دوست را بشکنی.
این عشق را زوال نباشد به حکم آنک
ما پاک دیدهایم و تو پاکیزه دامنی
این عشق هرگز از میان نمیرود، زیرا ما با چشمی پاک به تو نگریستهایم و تو نیز پاکدامن و پاکسیرتی.
از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست
ور متفق شوند جهانی به دشمنی
هرگز گمان مبر که من برخلاف خواست و راه دوست رفتار کنم؛ حتی اگر همهٔ مردم جهان برای دشمنی با او همداستان شوند.
خواهی که دل به کس ندهی دیدهها بدوز
پیکان چرخ را سپری باشد آهنی
اگر میخواهی دل به هیچکس نسپاری، چشمان خود را ببند؛ زیرا برای تیرهای حوادث روزگار، سپری آهنین جز این نمیتوان یافت.
با مدعی بگوی که ما خود شکستهایم
محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی
به مدعی بگو ما خود شکستخورده و ناتوانیم؛ بنابراین نیازی نیست با ما درآویزی و زورآزمایی کنی.
سعدی چو سروری نتوان کرد لازم است
با سخت بازوان به ضرورت فروتنی
ای سعدی، هنگامی که نمیتوان بر دیگران سروری کرد، ناچار باید در برابر زورمندان و صاحبان قدرت فروتنی و تواضع پیشه کرد.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل از آرامش paradoxical عاشقی سخن میگوید که صرفِ حضور معشوق در خاطرش، او را از هر پاداش یا کیفر بینیاز میکند. شاعر زیبایی معشوق را چنان خیرهکننده میداند که عقل و بینش انسانی در برابر آن ناتوان میماند. نگاه و لب معشوق همزمان جلوهای دلربا و آزاردهنده دارند و با تیر غمزه، دلهای بسیاری را زخمی میکنند. در پایان، عاشق خود را خوشهچین خوانِ کرامت معشوق میداند و از او میخواهد با نگاهی، نصیبی از خرمن لطف خویش عطا کند.
نتیجهگیری
سعدی در این غزل، دلباختگی عمیق خود را چنان بیان میکند که حتی میان مهر و قهر معشوق، آرامش خویش را از یاد او مییابد و در پایان، با فروتنی از او خواستار نگاهی مهرآمیز است.



