کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داری همراه با معنی و تفسیر

کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داری

سعدی-غزل شماره 605

کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داری

دل ریش عاشقان را نمکی تمام داری

نه من اوفتاده تنها به کمند آرزویت

همه کس سر تو دارد تو سر کدام داری

ملکا مها نگارا صنما بتا بهارا

متحیرم ندانم که تو خود چه نام داری

نظری به لشکری کن که هزار خون بریزی

به خلاف تیغ هندی که تو در نیام داری

صفت رخام دارد تن نرم نازنینت

دل سخت نیز با او نه کم از رخام داری

همه دیده‌ها به سویت نگران حسن رویت

منت آن کمینه مرغم که اسیر دام داری

چه مخالفت بدیدی که مخالطت بریدی

مگر آن که ما گداییم و تو احتشام داری

به جز این گنه ندانم که محب و مهربانم

به چه جرم دیگر از من سر انتقام داری

گله از تو حاش لله نکنند و خود نباشد

مگر از وفای عهدی که نه بر دوام داری

نظر از تو برنگیرم همه عمر تا بمیرم

که تو در دلم نشستی و سر مقام داری

سخن لطیف سعدی نه سخن که قند مصری

خجل است از این حلاوت که تو در کلام داری

 

معنی بیت‌های شعر

کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داری / دل ریش عاشقان را نمکی تمام داری

هیچ‌کس آن اندازه جذابیت و ملاحتی را که تو، ای محبوب، داری ندارد؛ تو برای دل‌های زخمی عاشقان، درمان و تسکینی کامل هستی.

نه من اوفتاده تنها به کمند آرزویت / همه کس سر تو دارد تو سر کدام داری

تنها من گرفتار دام آرزوی تو نیستم؛ همه آرزوی رسیدن به تو را دارند، اما تو خود دل در گروِ چه کسی داری؟

ملکا مها نگارا صنما بتا بهارا / متحیرم ندانم که تو خود چه نام داری

ای پادشاه، ای ماه، ای محبوب، ای بت زیبا و ای بهار دل‌انگیز! از شدت شگفتی نمی‌دانم تو را به چه نامی بخوانم.

نظری به لشکری کن که هزار خون بریزی / به خلاف تیغ هندی که تو در نیام داری

نگاهی به سپاهیان بیفکن که با یک نگاهت خون هزار نفر را می‌ریزی؛ برخلاف شمشیر هندی‌ای که در نیام داری و هنوز از آن استفاده نکرده‌ای.

صفت رخام دارد تن نرم نازنینت / دل سخت نیز با او نه کم از رخام داری

تن نرم و لطیف تو مانند سنگ مرمر صاف و زیباست؛ اما دل سختت نیز از مرمر کم‌سخت‌تر نیست.

همه دیده‌ها به سویت نگران حسن رویت / منت آن کمینه مرغم که اسیر دام داری

همه چشم‌ها به سوی تو دوخته شده و زیبایی چهره‌ات را می‌نگرند؛ من بر خود منت می‌نهم که هرچند پرنده‌ای ناچیزم، در دام عشق تو گرفتارم.

چه مخالفت بدیدی که مخالطت بریدی / مگر آن که ما گداییم و تو احتشام داری

از ما چه ناسازگاری‌ای دیدی که از معاشرت با ما دست کشیدی؟ شاید دلیلش این است که ما گداییم و تو مقام و شکوه بسیار داری.

به جز این گنه ندانم که محب و مهربانم / به چه جرم دیگر از من سر انتقام داری

جز این گناه که دوستدار و مهربانم، گناه دیگری از خود سراغ ندارم؛ پس به چه جرم دیگری می‌خواهی از من انتقام بگیری؟

گله از تو حاش لله نکنند و خود نباشد / مگر از وفای عهدی که نه بر دوام داری

خدا نکند که از تو شکایتی داشته باشم؛ تنها گله‌ام شاید از این باشد که به پیمانی که بسته‌ای وفادار نمی‌مانی و عهدت پایدار نیست.

نظر از تو برنگیرم همه عمر تا بمیرم / که تو در دلم نشستی و سر مقام داری

تا زنده‌ام هرگز چشم و دل از تو برنمی‌دارم، زیرا در دل من جای گرفته‌ای و در آنجا مقام و جایگاهی بلند داری.

سخن لطیف سعدی نه سخن که قند مصری / خجل است از این حلاوت که تو در کلام داری

سخن لطیف سعدی فقط سخن نیست، بلکه مانند قند شیرین مصری است؛ با این حال، قند از شیرینی و گوارایی‌ای که تو در گفتار داری شرمنده و سرافکنده است.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤