
سعدی-غزل شماره 606
حدیث یا شکر است آن که در دهان داری
دوم به لطف نگویم که در جهان داری
گناه عاشق بیچاره نیست در پی تو
گناه توست که رخسار دلستان داری
جمال عارض خورشید و حسن قامت سرو
تو را رسد که چو دعوی کنی بیان داری
ندانم ای کمر این سلطنت چه لایق توست
که با چنین صنمی دست در میان داری
بسیست تا دل گم کرده باز میجستم
در ابروان تو بشناختم که آن داری
تو را که زلف و بناگوش و خد و قد اینست
مرو به باغ که در خانه بوستان داری
بدین صفت که تویی دل چه جای خدمت توست
فراتر آی که ره در میان جان داری
گر این روش که تو طاووس میکنی رفتار
نه برج من که همه عالم آشیان داری
قدم ز خانه چو بیرون نهی به عزت نه
که خون دیده سعدی بر آستان داری
معنی بیتهای شعر
حدیث یا شکر است آن که در دهان داری
دوم به لطف نگویم که در جهان داری
سخنی که بر زبان میآوری شیرین و همچون شکر است؛ دیگر از لطف و زیباییای که در جهان داری سخنی نمیگویم، زیرا وصف آن از توان بیرون است.
گناه عاشق بیچاره نیست در پی تو
گناه توست که رخسار دلستان داری
اینکه عاشق بیچاره در پی تو افتاده، گناه او نیست؛ تقصیر از توست که چهرهای دلربا و فریبنده داری.
جمال عارض خورشید و حسن قامت سرو
تو را رسد که چو دعوی کنی بیان داری
تو که چهرهات مانند خورشید زیبا و قامتت مانند سرو موزون است، شایستهای هر ادعایی درباره زیبایی خود داشته باشی.
ندانم ای کمر این سلطنت چه لایق توست
که با چنین صنمی دست در میان داری
نمیدانم این فرمانروایی و سعادت تا چه اندازه شایسته توست؛ زیرا با چنین محبوب زیبارویی همآغوش و همدم هستی.
بسیست تا دل گم کرده باز میجستم
در ابروان تو بشناختم که آن داری
مدتها بود که دل گمشدهام را جستوجو میکردم؛ سرانجام در میان ابروان تو دریافتم که دل من نزد توست.
تو را که زلف و بناگوش و خد و قد اینست
مرو به باغ که در خانه بوستان داری
تو که گیسو، کنار گوش، رخسار و قامتی چنین زیبا داری، به باغ نرو؛ زیرا خودت در خانه بوستانی بینظیری.
بدین صفت که تویی دل چه جای خدمت توست
فراتر آی که ره در میان جان داری
با این ویژگیها و زیباییهایی که داری، دل من که چیزی نیست تا در خدمت تو باشد؛ بالاتر بیا، زیرا در ژرفای جان من جای داری.
گر این روش که تو طاووس میکنی رفتار
نه برج من که همه عالم آشیان داری
اگر همچنان مانند طاووس با ناز و غرور رفتار کنی، در برج و جایگاه من نمیگنجی؛ زیرا سراسر جهان آشیانه و قلمرو توست.
قدم ز خانه چو بیرون نهی به عزت نه
که خون دیده سعدی بر آستان داری
هرگاه با بزرگی و شکوه از خانه بیرون میآیی، با غرور گام بردار؛ زیرا خونِ اشکهای سعدی بر آستان خانهات ریخته شده است.



