
سعدی-غزل شماره 599
دو چشم مست تو برداشت رسم هشیاری
و گر نه فتنه ندیدی به خواب بیداری
زمانه با تو چه دعوی کند به بدمهری
سپهر با تو چه پهلو زند به غداری
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
به دوستیت وصیت نکرد و دلداری
چو گل لطیف ولیکن حریف اوباشی
چو زر عزیز ولیکن به دست اغیاری
به صید کردن دلها چه شوخ و شیرینی
به خیره کشتن تنها چه جلد و عیاری
دلم ربودی و جان میدهم به طیبت نفس
که هست راحت درویش در سبکباری
گر افتدت گذری بر وجود کشته عشق
سخن بگوی که در جسم مرده جان آری
گرت ارادت باشد به شورش دل خلق
بشور زلف که در هر خمی دلی داری
چو بت به کعبه نگونسار بر زمین افتد
به پیش قبله رویت بتان فرخاری
دهان پر شکرت را مثل به نقطه زنند
که روی چون قمرت شمسهایست پرگاری
به گرد نقطه سرخت عذار سبز چنان
که نیم دایرهای برکشند زنگاری
هزار نامه پیاپی نویسمت که جواب
اگر چه تلخ دهی در سخن شکرباری
ز خلق گوی لطافت تو بردهای امروز
به خوبرویی و سعدی به خوب گفتاری
معنی بیتهای شعر
دو چشم مست تو برداشت رسم هشیاری / و گر نه فتنه ندیدی به خواب بیداری
دو چشم مست و خمارآلود تو آیین هشیاری را از میان برده است؛ وگرنه انسان در بیداری نیز گرفتار آشوب و فتنه نمیشد.
زمانه با تو چه دعوی کند به بدمهری / سپهر با تو چه پهلو زند به غداری
روزگار چگونه میتواند در بدرفتاری با تو ادعایی داشته باشد، و آسمان چگونه میتواند خود را در بیوفایی همتای تو بداند؟
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت / به دوستیت وصیت نکرد و دلداری
استاد تو همه شیوههای شوخی و دلربایی را به تو آموخته، اما دوستی و دلداری کردن را به تو یاد نداده است.
چو گل لطیف ولیکن حریف اوباشی / چو زر عزیز ولیکن به دست اغیاری
مانند گل لطیف و نازکی، اما با مردم فرومایه همنشین و همدمی؛ مانند طلا ارزشمندی، ولی در دست بیگانگان و نااهلان افتادهای.
به صید کردن دلها چه شوخ و شیرینی / به خیره کشتن تنها چه جلد و عیاری
در شکار کردن دلها چه چابک و شیرینی، و در کشتن بیدلیل و بیپروای جانها چه ماهر و چالاکی.
دلم ربودی و جان میدهم به طیبت نفس / که هست راحت درویش در سبکباری
دلم را ربودی و من جانم را با خشنودی و خوشنفسی به تو میسپارم؛ زیرا آسایش درویش در سبکبار بودن و رها شدن از تعلقات است.
گر افتدت گذری بر وجود کشته عشق / سخن بگوی که در جسم مرده جان آری
اگر روزی گذارت به پیکر کشتهی عشق افتاد، با او سخن بگو تا به این جسم مرده جان ببخشی.
گرت ارادت باشد به شورش دل خلق / بشور زلف که در هر خمی دلی داری
اگر میخواهی دلهای مردم را به شور و آشوب افکنی، زلفت را پریشان کن؛ زیرا در هر پیچوخم آن، دلی گرفتار است.
چو بت به کعبه نگونسار بر زمین افتد / به پیش قبله رویت بتان فرخاری
اگر بتی در کعبه سرنگون بر زمین افتد، در برابر چهرهی قبلهنمای تو، بتهای فرخاری نیز سرنگون خواهند شد.
دهان پر شکرت را مثل به نقطه زنند / که روی چون قمرت شمسهایست پرگاری
دهان شیرین و پر از شکرت را به نقطهای تشبیه میکنند؛ زیرا چهرهی همچون ماه تو مانند خورشیدی در میان دایرهای زیباست.
به گرد نقطه سرخت عذار سبز چنان / که نیم دایرهای برکشند زنگاری
گرد آن نقطهی سرخِ دهانت، سبزیِ چهرهات چنان حلقه زده است که گویی نیمدایرهای به رنگ زنگار کشیدهاند.
هزار نامه پیاپی نویسمت که جواب / اگر چه تلخ دهی در سخن شکرباری
هزار نامه پیدرپی برایت مینویسم و پاسخ میخواهم، حتی اگر پاسخ تو تلخ باشد؛ زیرا سخنت، با همهی تلخی، شیرین و دلنشین است.
ز خلق گوی لطافت تو بردهای امروز / به خوبرویی و سعدی به خوب گفتاری
امروز تو در لطافت و نیکورویی از همهی مردم پیشی گرفتهای و سعدی نیز در نیکو سخن گفتن بر دیگران برتری دارد.



